در این قسمت اگر شعر جالبی یا حکایت زیبایی پیدا کردم، میگذارم تا دوستان استفاده کنند.

| بی مهر رخت روز مرا نور نماندست | وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست | |
| هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم | دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست | |
| میرفت خیال تو ز چشم من و میگفت | هیهات از این گوشه که معمور نماندست | |
| وصل تو اجل را ز سرم دور همیداشت | از دولت هجر تو کنون دور نماندست | |
| نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید | دور از رخت این خسته رنجور نماندست | |
| صبر است مرا چاره هجران تو لیکن | چون صبر توان کرد که مقدور نماندست | |
| در هجر تو گر چشم مرا آب روان است | گو خون جگر ریز که معذور نماندست | |
| حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده | ماتم زده را داعیه سور نماندست |



موسي مندلسون، پدر
بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار
كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد
كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي،
عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود.
زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا
به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر
حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و
قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت
كند، با شرمساري پرسيد:
- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي
شود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت:
- بله، شما چه عقيده اي داريد؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند
كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام
را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت:
- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و
گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً
آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.»
فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور
چنين واقعه اي بر خود لرزيد.
او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود .

ز لطف غیب به سختی رخ از امید متاب
| سپیدهدم که صبا بوی لطف جان گیرد | چمن ز لطف هوا نکته برجنان گیرد | |
| هوا ز نکهت گل در چمن تتق بندد | افق ز عکس شفق رنگ گلستان گیرد | |
| نوای چنگ بدانسان زند صلای صبوح | که پیر صومعه راه در مغان گیرد | |
| نکال شب که کند در قدح سیاهی مشک | در او شرار چراغ سحرگهان گیرد | |
| شه سپهر چو زرین سپر کشد در روی | به تیغ صبح و عمود افق جهان گیرد | |
| به رغم زال سیه شاهباز زرین بال | در این مقرنس زنگاری آشیان گیرد | |
| به بزمگاه چمن رو که خوش تماشایی است | چو لاله کاسهی نسرین و ارغوان گیرد | |
| چو شهسوار فلک بنگرد به جام صبوح | که چون به شعشعهی مهر خاوران گیرد | |
| محیط شمس کشد سوی خویش در خوشاب | که تا به قبضهی شمشیر زرفشان گیرد | |
| صبا نگر که دمادم چو رند شاهدباز | گهی لب گل و گه زلف ضیمران گیرد | |
| ز اتحاد هیولا و اختلاف صور | خرد ز هر گل نو، نقش صد بتان گیرد | |
| من اندر آن که دم کیست این مبارک دم | که وقت صبح در این تیره خاکدان گیرد | |
| چه حالت است که گل در سحر نماید روی | چه شعله است که در شمع آسمان گیرد | |
| چرا به صد غم و حسرت سپهر دایرهشکل | مرا چو نقطهی پرگار در میان گیرد | |
| ضمیر دل نگشایم به کس مرا آن به | که روزگار غیور است و ناگهان گیرد | |
| چو شمع هر که به افشای راز شد مشغول | بسش زمانه چو مقراض در زبان گیرد | |
| کجاست ساقی مهروی که من از سر مهر | چو چشم مست خودش ساغر گران گیرد | |
| پیامی آورد از یار و در پیاش جامی | به شادی رخ آن یار مهربان گیرد | |
| نوای مجلس ما چو برکشد مطرب | گهی عراق زند گاهی اصفهان گیرد | |
| فرشتهای به حقیقت سروش عالم غیب | که روضهی کرمش نکته بر جنان گیرد | |
| سکندری که مقیم حریم او چون خضر | ز فیض خاک درش عمر جاودان گیرد | |
| جمال چهرهی اسلام شیخ ابو اسحاق | که ملک در قدمش زیب بوستان گیرد | |
| گهی که بر فلک سروری عروج کند | نخست پایهی خود فرق فرقدان گیرد | |
| چراغ دیدهی محمود آنکه دشمن را | ز برق تیغ وی آتش به دودمان گیرد | |
| به اوج ماه رسد موج خون چو تیغ کشد | به تیر چرخ برد حمله چون کمان گیرد | |
| عروس خاوری از شرم رأی انور او | به جای خود بود ار راه قیروان گیرد | |
| ایا عظیم وقاری که هر که بندهی توست | ز رفع قدر کمربند توأمان گیرد | |
| رسد ز چرخ عطارد هزار تهنیتت | چو فکرتت صفت امر کن فکان گیرد | |
| مدام در پی طعن است بر حسود و عدوت | سماک رامح از آن روز و شب سنان گیرد | |
| فلک چو جلوهکنان بنگرد سمند تو را | کمینه پایگهش اوج کهکشان گیرد | |
| ملالتی که کشیدی سعادتی دهدت | که مشتری نسق کار خود از آن گیرد | |
| از امتحان تو ایام را غرض آن است | که از صفای ریاضت دلت نشان گیرد | |
| وگرنه پایهی عزت از آن بلندتر است | که روزگار بر او حرف امتحان گیرد | |
| مذاق جانش ز تلخی غم شود ایمن | کسی که شکر شکر تو در دهان گیرد | |
| ز عمر برخورد آنکس که در جمیع صفات | نخست بنگرد آنگه طریق آن گیرد | |
| چو جای جنگ نبیند به جام یازد دست | چو وقت کار بود تیغ جانستان گیرد | |
| ز لطف غیب به سختی رخ از امید متاب | که مغز نغز مقام اندر استخوان گیرد | |
| شکر کمال حلاوت پس از ریاضت یافت | نخست در شکن تنگ از آن مکان گیرد | |
| در آن مقام که سیل حوادث از چپ و راست | چنان رسد که امان از میان کران گیرد | |
| چه غم بود به همه حال کوه ثابت را | که موجهای چنان قلزم گران گیرد | |
| اگرچه خصم تو گستاخ میرود حالی | تو شاد باش که گستاخیاش چنان گیرد | |
| که هر چه در حق این خاندان دولت کرد | جزاش در زن و فرزند و خان و مان گیرد | |
| زمان عمر تو پاینده باد کاین نعمت | عطیهای است که در کار انس و جان گیرد |

حکایتی از سعدی
این حکایت بی ربط با حال و احوال ما نیست:
یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی و شب خیز و مولع زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمیدارد که دوگانه ای بگزارد چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی
نبيند مدعى جز خويشتن را كه دارد پرده پندار در پيش
گرت چشم خدا بينى ببخشند نبينى هيچ كس عاجزتر از خويش


عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسلیم من و خشت در میکدهها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت




ziba bood\1 makhsosan hekayat saadi
az shariati bishtar bezar
yadam raft aval begam lotfan
ZK