این پست نه هدف سیاسی دارد، نه به دنبال ریشههای اجتماعی مساله ذکر شده است. صرفاً یک خاطره است.
احتمالا اگر تو ایران دانشجو بودید یا چند تا پارتی رفته اید یا حد اقل اسم پارتیهای شبانه تهران به گوشتان خورده. البته الان این پارتیها محدود به تهران نیست و در بعضی ازشهرستان ها دانشجوها از این پارتیها ردیف میکنند، اما حد اقل تا چند سال پیش این مهمونیها محدود بود به تهران، اون هم شمال شهر؛ الهیه و فرشته و جردن و همین بچههای مرفهِ بی دردِ خر مایه.
عرض کنم خدمتتون که ما تا ۱۸ سالگی ته مهمونی خفن که رفته بودیم، عروسی تو ده بود که جوونا بعد از ۲ ساعت دعوا با بزرگترها اجازه آوردن ارکستر را میگرفتن! بچههای ده اون وسط با آهنگهای جواد و خز و خیل شهرام شب پره و لیلا فروهر کله ملق میزدند واسه خودشون عشق و حال میکردند!
نوشیدنی شون هم آب آلبالو بود و چایی قند پهلو.
البته تو این چند سال اخیر، من از این پارتیها زکم نرفتم، اما اولین پارتی و شاید یکی از پر درد سر ترین مهمونی که رفتم بر میگرده به سال اول دانشگاه.
دانشگاه ما نزدیک تهران بود و بچههای تهران توش زیاد بودند. البته سوسولهاشون تو رشته من نبودند، رشته من (البته بر خلاف خودم
) همه خر خون بودند سرشون تو کتاب و درس بود و السّلام!
منم اصلا با این تریپ آدمها حال نمیکردم! کلا شرّ و شور بودم و نمیتونستم بدون تفریح و جنگولک بازی و زیر آبی رفتن درس بخونم!
ماهی نمیشه که من راهم نیفته به حراست دانشگاه! انقدر حراست رفتم که با همه بچههای اونجا رفیق شدم و هرکی کارش پیش اونا گیر میکرد زنگ میزد به من!!!
از اونجایی که پسر دایی ام عمران میخوند با کلّ بچههای عمران دوست بودم (ارتباط عمومی در حد بنز :د) بچههای عمران اکثرا بچه مایه دارای تهران بودند! نمیدونم چرا ولی همشون گیر داده بودن به مکانیک و عمران و ریاضیات …!
منم دیگه با بچههای پزشکی نمیپریدم (گفتم که، یوپس بودن! :د ) روحیهام بهشون نمیخورد.
القصه، ما یک اکیپ ۱۲ ، ۱۳ نفره شده بودیم با بچههای عمران و مکانیک. زیاد با هم میپریدیم. منم چند وقتی بود با یکی از دخترهای مکانیکی دوست شده بودم خیلی خفن ناک عاشق هم دیگه شده بودیم. روزها که از هم جدا نمیشدیم، شبها هم با چسب دو قلوی رازی وصل مون میکردن به تلفن .
یکی از بچههای همین اکیپ اسمش سعید بود. سعید باباش برج ساز بود – شما بخونید بساز بنداز – از اونا بود که با «بی ام و» میاومد دانشگاه و مارک باز بود و همه دخترها اندر کف ماشینهای این بشر بودند و… در یک کلام سگ مایگی از سر و روی نکبتش میریخت.
من اصلا با بچههای سوسولِ آقازادهِ مرفهِ بی درد حال نمی کنم، مخصوصا اگر طرف بچه الهیه باشه! اما این سعید خیلی بچه با معرفت و با مرامی هست. دو سه بار که تو دانشگاه دعوامون شد حسابی پشتمون وایساد و کتک خورد!
خلاصه نوکرشم به مولا، داشمونه طاقت نداریم کسی نگاه چپ بندازه بهش! (جمله لاتی می باشد. با لهجه لاتی بخوانید لطفا!)
یک روز نزدیکهای عید بود و کسی حوصله دانشگاه نداشت، کلاسها رو پیچوندیم با سرعت 140 km تخته گاز کج کردیم سمت تهران. طبق معمول رفتیم جاده کن سفره خونه آفتاب(که پاتق مون بود) مثل همیشه مش مهدی ۶ تا دو سیب نعنا و ۱۲ تا سیخ بال برامون آورد . قلیونها را داد بودیم به دخترها که بچاقن و غیبت کنن، ما پسرها هم داشتیم با هم صحبت میکردیم که سعید یهویی گفت :
- بچهها هفته دیگه، شب جمعه، همه خونه ما !
- ناصر (یکی دیگه از بچه ها) گفت: مکانه سعید؟
- سعید گفت: نه خره! تولد خواهرمه، منم به خواهرم گفتم اگر اکیپ دوستام نیان، منم نمیام، (گفتم داشمون با مرامه) خلاصه دوست دارم همتون بیاید.
منم که از همه چی بی خبر قبول کردم. گفتم یک مهمونی خودمونی است یک کیک میخرن و یک شمع تُف میکنند و بعدش میریم سر خونه زندگی مون .
نمیدونستم اون مهمونی میشه خفنترین مهمونی که تا به حال رفتهام و تا ۳ هفته بعدش دهان مبارکم قراره سرویس بشه !
خلاصه شد شب ۵شنبه (شب قبل مهمونی) من زنگ زدم به ساناز (همون دختر مکانیکی ) که بهش بگم فردا ساعت ۷ میام دنبالت بریم خونه سعید اینا. شانس شخمی ما بابای ساناز از اون کردهای خر غیرت بود و گفته بود ساعت ۱۰ باید برگردی خونه! بهش گفتم دیوونه! مهمونی ساعت ۸ شروع میشه، ضایع است ۱۰ برگردیم، برو مخ بابات رو یک جوری بزن.
خلاصه ساناز با گریه و زاری و هزار تا خالی بندی که تولد دوست دبیرستانمه و هیچ پسری تو مهمونی اش نیست و ( ما هم کشک بودیم ) بعد ۴ سال دارم میرم خونه دوستم و بابای دوستم حزب اللهی خفن است و نمیگذاره هیچ پسری به مهمونی بیاد و ….! راضی کرد که یازده، یازده و نیم برگرده خونه.
ساناز خانم شب فرمودند برو لباس خفن بگیر که میخوام چشم همه دخترها رو در بیارم! :د منم که برای لباس هیچ رقمه پول بده نیستم! رفتم از عمو کبلعلی پول بگیرم. (تیریپ لاشخوری) جهت اطلاع این عمو کبلعلی من از اون هاست که گوسفند هاش رو فروخته و از ده اومده شریعتی خونه خفن خریده! پولش زیاده ولی بر خلاف بقیه مایه دار ها خسیس نیست. خیلی هم ساده است! منم که آقای دکتر خانوادهام کلی خاطرم رو میخواد، بهش گفتم:
- عمو پول میدی برم کتاب بخرم؟ (همیشه پول میخوام همین رو میگم )
بهم یه نگاه نافذ انداخت و گفت (میتونید این جمله را با لهجه ترکی غلیظ بخوانید) :
-آای پدر سوخته! دوباره میخوای بری واسه دوست دخترت عطر بخری! آای اشگ (= الاغ) بابام جان عطر نخر خوب، برو علف و بوته (منظورش گل بود) بخر، چه اشکالی داره، تازه رفانتیخ تره (رمانتیک تره) !
-گفتم: نه جون عمه بلقیس! پول لازمم! به خدا استادمون گفته اگر این کتاب را نگیرید راهتون نمیدم سر کلاس! عمو … تو میدونی من از بچگی عاشق فوتبال بازی کردنت بودم، عمو جون!…! (باز هم جهت اطلاع عمو کبلعلی رو فوتبال و پرسپولیس بیشتر از عمه بلقیس غیرت داره) .
خلاصه ۱۵۰ تومان تیغیدم و رفتم خرید. رفتم سرخه بازار و یک شلوار جین و یک پیراهن D &G ردیف، اِند سوسولی خریدم. به خدا نمیدونم چرا همچین پیرهنی را خریدم! اما تو اون بازار همه پیرهنها این شکلی بود، یک گردنبند زاقارت هم باید میخریدی که سوسول تر نشون بِدی! منم زدم به سیم آخر و گفتم یک شب که هزار شب نمیشه! این همه سال مردونه لباس پوشیدیم امشب رو بچه سوسولی میگذرونیم.
شب شد و ماشین پسر عمو رو پیچوندم و رفتم دنبال ساناز. خونه سعید اینا تو طبقات بالایی یکی از برجهای معروف الهیه است . (برج افرا) آقا ما با ۲۰۶ که رفتیم تو فرشته فهمیدیم چه خبره! ماشینا یا «بی ام و» بود، یا بنز یا لند کروز و …! قیمت پایینش زیر ۵۰ نمیومد!
خلاصه رسیدیم به برج افرا. چشمتون روز بد نبینه! همچین که وارد لابی برج شدیم، دهان من و ساناز(بلا نسبت شما ) مثل الاغ که علف تازه دیده باز موند! انگار که وارد موزه لوور شده بودیم. نقاشیهایی خیره کننده، سبکی تلفیقی، سبک پایه ایتالیایی – رنسانس بود و طرح اسلیمی و آسیای میانه را میتونستی حس کنی! نقشها روی سنگهای (مرمر فکر کنم) حک شده بود و من را یاد واتیکان میانداخت. زبان حقیر در وصفشون عاجز است. در یک کلام : محشر بود. همین! ( بعدها فهمیدم یک گروه حرفهای هندی 700 میلیون گرفتن و لابی را طراحی کردن. )
من و ساناز ۳ دقیقهای بود که تو کف این لابی مونده بودیم و هاج و واج داشتیم به در و دیوار نگاه میکردیم که وانگهی نگهبان صدامون زد:
-میتونم کمکتون کنم؟
- ها …؟!
- میتونم کمکتون کنم؟
ساناز: – چی میگی بابا!؟ چقدر حرف میزنی!
نگهبان که جا خرده بود با لحنی عصبانی گفت: – با بنده بودید؟
یک هویی من و ساناز که انگار از رویا بیدار شده بودیم ، برگشتیم و فهمیدیم همچون دو تا اسکول کر و لال چند دقیقه است داریم دور خودمون میچرخیم به در و دیوار نگاه میکنیم!
ادامه دارد…




vay che khoob bud baghiasham begoo kadkhodaaaaa,Ma Montazere baghiash hastim hij ja nemirim haminja hastimmmm
baghiyash koooooooooo?????
fek konam sare kari boooooooooooooooood. baghiyashoooooo mikhammmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm.
kheylii bahal booooood
halkardam
toro khoda zoodtar baghiyasho benevissss
plz baghie:D
mersi dooste aziz kheyli jaleb bood va montazere baghiash ham hastim
باحال مینویسی داداش! همچینی غرق در داستانت شدم!!
ها ها!
)
)
کارت درسته کدخدا . همونطوری که باحال خاطره تعریف میکنی، همونطور باحال مینویسی! البته حضوری باحال تر میگی (اداهای دختر رو در میاوردی!
اصلا فکر نمیکردم بخوای این پارتی رو تعریف کنی! وای چقدر حال داد اون شب! البته تو بعدش دهنت سرویس شد! ولی ما که کلی حال کردیم! انصافا هنوز هم یکی از بهترین مهمونی هاست که رفتم! چرا مناظرهات با علیرضا تعریف نمیکنی! اون خیلی خنده بود!
داداش لو نده دیگه داستان رو! امشب احتمالا بنویسم بقیهاش رو!
ناصر خیلی آقایی به خدا! ! فقط سیگار نکش جون مادرت!
shayad bavareton nashe man enghadr in dastano arom khondam ke behem mazee bede khahesh mikonam part 2 benevis khaheshhhhhhhh to kafim
kheili ghashang neweshti.
engar khodam oonja boodam.
dastet dard nakoneh.
montazere baghye majara hastim
Vayyyyy , aghaaaaa , in khatereyeee besyar hayajan angiz e
age lotf konin baghiasham benevisin , kolli khoshhal mishim hamegi , merciiiii ….. zooodtar faghat ta daghe
خیلی قشنگ و جذاب نوشته بودی
بقیه اش چی پس ؟؟؟؟
ما منتظریما ….
وای خیلی باحال مینویسی.داستانتم خیلی جالب بود.منتظرم خیلییییییییییییی
Ayy too on roohet ke nesfe nime mifio miri peye karet, agha to kamel begoo ma nafari 2000ta comment mizarim
)
salammmmmm khelii ghashang bood astanet plz bagiah benevis
سلام كد خدا
داستانت رو تو سايت ايران پراوود خوندم
گفتم بيام بگم بقيه اش رو بگو ما اندر كف بقيه اش مونديم
salam.nnemishe ba har bar khondane dastanat cm nazahsto taashakor nakard vagehan mer30.rasty in ghazie chand sal pishe ?
———————————————–
شما خیلی لطف دارید. برمیگرده به 3-2 سال پیش
salam khili mamnoon.
ba zabane giraii neveshte shode
dar zemn man dar iranproud khondam khili khosham omad
hatman montazere baghiye dastan hastam
خیلی قشنگ بود
moghyei ke mikhay oghdehaye dahati bodaneto khali koni bepa narini chon ab ghate
)))
bahal bood edamasham benvis lotfan
party shabanaro khondam. neveshtaret jaleb bod yani mishe goft tosh 1 garmi khasti bod ke ba in ke dastane sadeero eeeefa mikoni vali khanande gerayesh be edamash dare faghat khahaeshe man ine ke be hamin garmi tamomesh kon merci
salam dawshi manam dastan nevise weblog hastm vali az nooye s . kheyli khodas dastanet behet tabrik migam vaghean damet garm.albate in email ke zadam eshtebahe
bahal bood!
edamash?????i
salm bazam mamnon az khatereye ghashanget rast shoma hanoz ba sanaz doosti?
vaghean ali bod aghaye doctor nemishe ye axi chizi az khodet bezari to webloget?