قبل از شروع داستان بگذارید یک مساله را بیان کنم. یکی از دوستان تذکر داده بودند که خاطرات شما جوانان را منحرف میکند و برای جوانان خوب نیست بخوانند و …. (از همون حرف های همیشگی) در حالی که در قسمت قبل من هنوز وارد مهمونی نشده بودم، نمیدونم چطور ایشان گفتند باعث انحراف میشه!!!
عرضم به حضور منورتون که قراره ان شا ا.. به حول و قوه الهی در این قسمت وارد مهمونی شویم، و این قسمت نسبت به قسمت قبلی +18 حساب میشود و امکان داره با صحنه هایی هولناک و بعضا انحراف دهنده مواجه شوید! پس اگر از بیماری قلبی رنج میبرید یا اگر جوانید و فکر میکنید منحرف(!) میشوید هر چه سریع تر از این وبلاگ خارج شوید قبل از اینکه تبدیل به سنگ بشید یا زلزله بیاد و توسط بلایای طبیعی به هلاکت برسید.
———————————————————————
خوب رسیدم به اونجا که من و ساناز، با دهان باز، مانده بودیم اندر کف لابی هنری سعید اینا که نگهبان اومد :
-خونه کی تشریف میبرید؟
-خونه آقای …! (فامیلی سعید رو گفتم)
- بفرمایید این طرف، من اسانسور را بهتون نشون میدم.
ساناز همچنان داشت نقاشی ها را بررسی میکرد، دستش کشیدم گفتم، بیا بریم دیگه! دل کند و آمد دنبالم، سوار اسانسور شدیم. یک خانومی تو اسانسور بود که خیلی آشنا میزد، چند ثانیه گذشت و یکهویی ساناز گفت:
-سلام خانم زکریا!
خانوم زکریا یه لبخند زورکی زد و گفت: سلام عزیزم. (تا صداشو شنیدم شناختمش. هنرپیشه سریال پاورچین بود، همونی که تو سریال نقش زن مهران مدیری را داشت و درباره یک موجودی به نام “یاسمنگولا” شعر میگفت)
ساناز: من خیلی شعر های یاسمنگولا رو دوست داشتم، در عین مسخرگی و لوسی(!)، من را میخندوند، بچه بودم دیگه!
شواهد نشون میداد که به خانم زکریا خیلی برخورده، حسابی سرخ شده بود، اما بدبخت مجبور بود تیریپ هنرمند مردمی برداره، دوباره یک لبخند زورکی تحویلمون داد! میخواستم بگم ساناز ببند دهنتو که دوباره شروع کرد…
-وقتی سر آقای مدیری داد میزدید و عصبانی میشدید خیلی قیافه تون خنده دار میشد!
(من زیر لبی : ساناز بس کن دیگه…!)
به خانم زکریا کارد میزدی خونش در نمیومد. اسانسور طبقه 6 وایساد و خانم بازیگر با عصبانیت و بدون خدا حافظی زد بیرون!
- بابا دیونه چرا اینجوری گفتی! نا راحت شد!
- واا… من که چیزی نگفتم!
- شخصیت طرف رو خورد و خاک شیر کردی، بعد میگی چیزی نگفتم…؟
- چقدر خودشون رو میگیرن اینها !؟ من فقط گفتم بعضی موقع ها خیلی با مزه میشه!
(خودشم فهمیده طرف رو قهوه ای کرده) . زد زیر خنده و گفت: ولی یه حال اساسی بهش دادم ها!
(همینطور که داشتیم با هم جر و بحث میکردیم اسانسور برای بار دوم ایستاد)
آمدیم تو راهرو، نیازی به پیدا کردن نبود! از یک طرف صدای جیغ و داد اکو چنگ میومد! صدای موزیک کل طبقه رو میلرزوند! من یکی که جا خوردم! با خودم میگفتم یه تولد خودمونی چند نفره چه نیازی به این سر و صدا ها داره! به ساناز گفتم چک کن ببین درست اومدیم!
گفت: آره دیگه ، طبقه …! خودشه!
محکم دست من رو گرفت! فکر کنم ترسیده بود! :د آروم آروم قدم برداشتیم سمت در همون خونه مذکور! وای چه خبر بود اون تو؟ صدای داد بیداد و یک پسره که داشت آهنگ میخوند! من و ساناز قفل کرده بودیم! قرار بود یک مهمونی ساده خودمونی باشه…! مثل مجسمه پشت در خشکمون زده بود!یک نگاه معنا دار به هم دیگه کردیم! تازه فهمیدیم که تو چه خبره!
ساناز : کدخدا*، بیا برگردیم!
- دیوونه شدی؟
- میریم تو بهمون اِکس مِکس میدن میفتیم می میریم ها! بابا من نمیخوام معتاد بشم! بیا برگردیم جون من!
- چرت و پرت نگو ساناز تو رو خدا!
- پس در بزن بریم تو دیگه! چرا داری در رو نگا می کنی؟
تازه یادم افتاد که زنگ نزدم!!! زنگ زدم! ولی مگه کسی تو اون باغ وحش صدا میشنید! دوباره زنگ زدم! نه خیر! خبری نشد! این دفعهدر زدم! بازم کسی باز نکرد!
دیگه قاطی کردم! دستم را مشت کردم و دو سه تا محکم زدم به در!در قشنگ تکون خورد!
ساناز گفت: یواش دیوونه! شکوندی در رو!
- چیکار کنم خوب، باز نمیکنن که!
بالاخره دستگیره در چرخید و ….!
چشمتون روز بد نبینه! یک خانم با شخصیت وهمچینی چیتان ، ماتان در را باز کرد، یک نگاه ، همراه با خنده ملیح تقدیم من و ساناز کرد و گفت:
-بفرمایید تو!
عملا با اون یک قدم من و ساناز مرز های آبی و زمینی و را در دو ثانیه گذراندیم وارد یک کشور و شهر دیگه شدیم! شاید لاس وگاس! شایدم میامی! نمیدونم! هر جا میخورد باشه غیر از ایران! عجب خونه ای خدا!!! ما رو باش فکر میکردیم همه آپارتمان ها 120 متری ان!!! ستون داشت در حد بنز، پرده هاش خدا وکیلی از پرده های اتاق شاه قشنگ تر بود، اصلا یک چیزی میگم یک چیزی میشنوی ها!
حالا خونه مهم نبود، آدم های توش مهم بودن!
در یک جمله بخواهم توصیف کنم: اگر حرف آیت الله صدیقی در مورد رابطه حجاب زنان و زلزله درست بود، اون خونه باید کن فیکون میشد! زلزله جواب نمیداد! کلیه بلایای آسمانی، از آتشفشان گرفته تا گردباد و سیل و طوفان باید میومد تا گناه های دختران اونجا را پاک کنه!
)
جای حجت السلام صدیقی خالی! اگر اونجا بود، زلزله که هیچی، بندری میزد!
من دیگه بنا به دلایل امنیتی وارد نحوه لباس پوشیدن و امثالهم نمیشوم، خودتون میتونید یک حدس هایی بزنید…!
همانند دو دقیقه پیشش، من و ساناز مونده بودیم تو کف! هی اون دختر خانم با ما صحبت میکرد، هی ما به در و دیوار نگاه میکردیم. هی صحبت میکرد، هی به در و دیوار نگاه میکردیم!
دختر بیچاره فکر کرده بود برای صدای موزیک که ما نمیشنویم، برای همین دهان مبارک را گذاشت 2 میلیمتری گوش مبارکمان و همچو الاغ که دمش رو گاز گرفته باشی هوار زد:
آقـــــــــــــااا…………………!
-آآآآاااااااااااای……… گوشم! (پرده های گوشم عملآ به اِف رفت)
- ببخشید تو رو خدا، هرچی صداتون میکردم متوجه نمیشدید!
- خواهش میکنم (زدی کرمون کردی رفت دیگه!)
- شما باید دوست سعید باشید. درسته؟!
- ساناز: آره عزیزم.
-منم خواهر سعید هستم، سارا . خیلی خوش وقتم (یا شاید خوش بختم!) از دیدنتون .
به! خانم متولد رو به رو مون وایساده بود! به شدت با کلاس، اصلا به سعید نرفته بود، با کمالات، با جمالات! ساناز باهاش رو بوسی کرد، منم بهش دست دادم و کادو و دسته گل رو تقدیمشون کردم.
سعید بالاخره اومد، همچین که دیدمش انگار دستمال قدرت داداش کایکو رو بهم داده بودند. جون گرفتم! آخه همش میترسیدم تیریپ ام ضایع باشه پیش این بچه سوسول ها! اما وقتی دیدم سعید هم از مدل پیرهن من خریده کلی خیالم راحت شد!
سعید: – کجایی پسر! خیلی مخلصیم به مولا! سیگار زیر پاتم، له ام کن، می سوزم ولی صدام در نمیاد!
- بد بخت! یک ذره کلاس و آداب اجتماعی رو از خواهرت یاد بگیر!
- دِ اگه با کلاس بودم که کتک خور تو نبودم جیگر! ![]()
-خیلی آقائی! (ماچ و بوسه)
خلاصه همینجوری به هم دیگه دل و قلوه میدادیم. ساناز همچنان دستم را محکم گرفته بود و ناخن هاش میرفت تو گوشت دستم ! آخی….! بچه ام ترسیده بود (خودم هم البته یک جورایی ترسیده بودم ها! :ذ)
رفتیم سمت حالشون، حال پایینی رو کرده بودن پیست رقص! انصافا یک از خوف ترین پیست رقص هایی که تا حالا دیدم همون بود. دو تا لیزر “mono chrome سبز” دو طرف سالن، رقص نور و فلش و اندازه کافی موجود بود و دو تا دستگاه بخار، یک دونش بخار را میداد کف زمین و بخار میموند پایین یک دونه هم میداد بالا! یک چیزی که من خیلی ندیدم، ۴ تا پایه مشکی بود که از توش آتیش میزد بیرون. هر وقت DJ میخواست مجلس رو بترکونه، اون رو راه میانداخت. (حالا بعدا براتون تعریف میکنم، که وقتی داری اون وسط کله ملق میزنی (=می رقصی) و وانگهی این آتیش بیرون میزنه، چنان حالی به جیعیت میداد که… خیلی خدا بود، خدایی!!!) گروهDJ هم 4 ، 5 نفر بودند، پسره خواننده اسمش » سعید کرمانی” بود که الان واسه خودش معروف شده و دم و دستگاهی به هم زده، خداییش کارش درسته، اون شب عملا مجلس رو ترکوند.
اون وسط هم شصت، هفتاد تا دختر و پسر واسه خودشون حال میکردند! به قول این خانم حزب الهی که میومد خونه عمه بلقیس روضه میخوند، “ در همدیگر می لولیدند!”
)
تو سالن بالایی هم که بلا به دور یک بار بزرگ داشتند با انواع اقسام مشروبات الکلی! من مشروب خور نیستم و طبیعتا نمیدونم کدوم مشروب خوبه و کدوم از همه گرون تره، اما از شیشه مشروب ها میشد فهمید خیلی پاش پول خرده! از بچه ها هم قبلان شنیده بودم که”Smirnoff black” و “Martini ” خوبه! این دو تا در حد گلابی ریخته بود اون وسط! سرتون را درد نیارم در یک کلام این مجلس مصداق بارز مجلس لهو و لعب بود! :ِد
من و ساناز از اونجایی که غریب بودیم رفتیم سمت بچه های اکیپ خودمون. یک آقائی،( بسیار خوشتیپ ) هی با سینی هایی که روش لیوان های رنگارنگ چیده بودن جلوی ما رژه میرفت. (خدایی یارو واقعا خوشتیپ بود، اگه به من میگفتن خوشتیپ ترین مرد اون مجلس کیه، اول میگفتم بابای سعید، بعد این آقاهه!) من اسکل فکر کردم که این آقا، یکی از فک و فامیل های سعید اینا است. اومد به ما از اون نوشیدنی ها تعارف کرد، نوشیدنی ها هم رنگ سن ایچ هایی بود که ما محرم تو دسته ها پخش میکردیم! منتهی ما با لیوان یک بار مصرف، ولی این ها گذاشته بودن تو لیوان های کمر باریک و کله گنده (شما بخوانید گیلاس) .منم از بس تو ماشین آهنگ خونده بودم و هوار زده بودم گلوم خشک شده بود، گفتم بگذار یک سن ایچ بخورم گلوم تازه شه تا مجلس رو همچینی دو قاپی بگیرم تو دستم! :د
آقاهه که تعارف کرد من به هوای اینکه یارو فامیل سعید ایناست شروع کردم تعارف لت و پار کردن که: آقا خیلی زحمت دادیم، راضی به این همه زحمت نیستیم (اومدیم یه دقیقه خودتون را ببینیم. همش رفتید تو آشپزخونه – نه، این رو نگفتم
). واقعا پذیرایی عالیه، به خدا شرمنده شدیم و….! بعد دیدم ساناز داره پیرهنم رو میکشه، گفتم چیه؟
گفت: کدخدا جان، ایشون گارسون هستند!
آقا من رو میگی، انگار که آب سرد ریختن رو کله ام! (سوتی دادم در حد بنز)
ای بابا! سن ایچ رو بده بیاد بینم! لیوان را گرفتم و سر کشیدم …
پــوووووف….!!!
کلهم اون چیزی که سر کشیدم روتف کردم بیرون! آااای سعید، تف تو اون روح پر فتوحت … ! لا مصّب توش مشروب بود نه سن ایچ!
(شروع کردم به فحش دادن!) آااای خاک بر سر الاغتون کنن! شاید اینجا یه مسلمون از خدا بی خبر باشه! حد اقل روش یه برچسبی، چیزی میزدید دیگه! سرم رو که بلند کردم دیدم همه کسانی که اون اطراف بودن ، قیافشون شده شبیه علامت تعجب، دو چشمی خیره شدن به من! گند زدم در حد تیم ملی! سرخ شدم و عملا داشتم از خجالت آب میشدم! دوست داشتم این زمین لعنتی دهان باز کنه برم توش! یهویی رامین (یکی از بچه های اکیپ که خداوند خیرش دهد) اومد گفت:
-کدخدا* جان سرما خوردن، برای همین بعضی اوقات سرفه شون میگیره!
منم به نشانه تایید سر تکون دادم وادای کسانی که صد ساله سرما خوردن را در می آوردم . سه چهار تا سرفه درشت و مجلسی (همچین خِلط دار) کردم و نشستم رو صندلی! (هیچی دیگه، اون گارسون نکبت سوژه خنده 5 ماهه بچه ها رو ردیف کرد)
ما داشتیم به گندی که زده بودیم فکر میکردیم که سعید اومد:
- پاشو پاشو دنبالم بیا!!! (دستم رو گرفت کشوند پشت خودش! ساناز هم سریع دست من رو گرفت مثل یه زنجیر سه تایی میان جمعیت می رفتیم سمت بالکنشون)
دیدیم یه سری آدم خفن ناک (انگار که رفتته باشند تو خلسه) نشستن و سیگار میکشند و مشروب میخورن و خیلی جدی بحث میکنند!
-سعید گفت: ببین شایان ، این پسره رو میبینی اونجا نسجسته (یه پسر ریشو و عینکی، بهش میخورد اندازه سقراط بدونه، خیلی قیافهاش خرخونی بود) اون خیلی بچه پر رو هه! از هم کلاسیهای سارا است (سارا در یکی از دانشگاههای برتر کشور حقوق میخوند، پسره هم تو همون دانشگاه حقوق میخوند) اسمش علیرضا.ش است، شانس گه ما خیلی با سواده، ولی من میخوام امشب جلو دوستاش، – مخصوصا سارا – روش رو کم کنی!
(بایستی خدمت تون عرض کنم با اینکه رشته من پزشکی بود، اما به فلسفه خیلی علاقه داشتم، میخواستم فلسفه و علوم اجتماعی بخونم اما بابام نگذاشت، از اونجایی که خانوادتن کَلّه خریم، ترسید من هم سر سیاسی بازی یا مثل بابا بزرگم زندانی بشم، یا مثل خودش فراری و تبعیدی. خلاصه نگذاشت انسانی بخونم و به زور فرستاد ما رو تجربی، اما این باعث نشد من مطالعه نداشته باشم، تا وقت اضافی گیر میوردم میرفتم از اون طرف کتابهای مارکس و انگلس و فویر باخ و کانت و نیچه و اسپینوزا و از این طرف شریعتی و احسان طبری و کسروی شهید مطهری را میخوندم)
خلاصه یک کمکی سرم تو فلسفه این جور مزخرفات میرفت ، اما علیرضا.ش خیلی پسر پُری بود، خیلی از من با سواد تر بود، از اون فعالهای دانشجوئی کله خراب بود. سر همین قضیه انتخابات گرفتنش. ۵ ماه زندان بود , مرخصی گرفت، از مرز ترکیه فرار کرد و الان (نمیگم کجاست، بنا به دلایل امنیتی) ! اما من نسبت به اون دو تا برتری داشتم:
۱. اون مست بود، اما من مست نبودم.
۲. من اگر جو گیر بشم، هیچکی جلو دارم نمیشه! یعنی خدا نکنه جو منو بگیره! از شانس ما اون موقع ما رو جو گرفت، نمیدونم چرا و چه جوری، ولی ۲۲۰ ولتی ما رو گرفته بود و ول نمیکرد! بحث باز شد و من وارد بحث شدم مجلس رو دو قاپی گرفتم تو دستم! آقا هی حرف میزدم، هی خالی می بستم, هی از خودم نظریات جدید در میکردم! باور کنید اون شب از قول مارکس و کانت و انگلس ، شیش هفت تا نظریه جدید درست کردم و به خورد شون دادم!
یکی از باحالترین خالیهایی که بستم مناظره (خیالی) بین مارکس و آلفرد گیلمن بر سر مسائل اجتماع بود. در حالی که آلفرد گیلمن اصلا فیلسوف نبود و یک پزشک امریکائی بود که از بنیانگزاران کموتراپی به حساب میاد! بنده این دو را پای میز مناظره نشاندم و از قول آقای گیلمن هی مارکس رو میکوبوندم ، در حالی که احتمالا آقای گیلمن وقتی متولد شده که مارکس مرده بود ![]()
آقا من شده بودم مراد اون جمع! همشون فکر کرده بودن من از اون آدمهای خفن با سواد هستم! اما مست بودند و نمیفهمیدن ۷۰ درصد حرفام خالی بندیه!
حالا قسمت بد داستان از اینجا شروع میشه. یک دختری نشسته بود صندلی کناری علیرضا.ش . آقا از اون اول که ما شروع کردیم به نطق کردن، این دختر قفل کرده بود رو ما ! مگه ول میکرد! هی نگاه میکرد و میخندید! ساناز هم دستش را انداخته بود دور کمر من و زُل زده بود به این دختره! هروقت من با این دخترک چشم تو چشم میشدم، ساناز ناخنهای دستش را فرو میکرد تو کمر من! ناخن هاش لا مصب از جنس فولاد بود! آای میسوخت.
وقتی برای چندمین بار ما چشم تو چشم شدیم ، دوباره این محکم ناخن را فرو کرد تو پهلوی من! عصبانی شدم و برگشتم بهش گفتم:
- بابا ساناز دیافراگمم پاره شد! نکن دیگه…!
- پاشو بیا اون طرف کارت دارم .
- بابا دارم صحبت میکنم، نمیشه…
- (عصبانی) بهت میگم پاشو بیا اون طرف.
- باشه بابا! (از جمع روشنفکران سیگاری معذرت خواستم و اومدم اون طرف بالکن )
تازه ویو بالکن را دیده بودم، خدا وکیلی از تپه الهیه تا مرقد مطهر و منوّر امام زیر پامون بود! کلّ تهران رو میتونستی ببینی. میدونستم ساناز میخواد درباره چی صحبت کنه. برای همین اومدم بحث رو عوض کنم:
- تهران عجب شهر بزرگیه ها…!
- من رو نگاه کن!
-(خودم رو زدم به نفهمی) ها!؟
- میگم من رو نگاه کن!
(همچین که به ساناز نگاه میکنم کلّ غم دنیا از یادم میره، چشمهای این بشر به شدت نافذ و دوست داشتنیه. محو چشماش بودم که یهویی خیلی عصبانی گفت:)
-ببین کدخدا*! اگر ببینم به هر بهانه ای ، تو سمت اون دختره بری، اون سمت تو بیاد، چه میدونم، بیای بگی سوال علمی داشت، دارو میخواست، ننه ش مریض بود ، باباش سکته کرده بود عمهاش مشکل نازایی داره … هرچی! اگر با اون دختره ببینمت با همین پاشنه کفش هام، چشمهات رو در میآرم!!!
- بابا چرا انقدر خشونت؟ من یک تار موت را با همه دخترهای اینجا عوض نمیکنم دیوانه! (خداییش هم عوض نمیکردم)
- همین دیگه، بهت گفته باشم…
داشتیم صحبت میکردیم که ناصر (یکی از دوستان) اومد:
– بابا اینجا چیکار میکنید، بیاید بریم تو ببینید چه خبره!!! کدخدا* این DJ خیلی توپه، بیا از این مهمونیها دیگه گیرمون نمیاد ها!!!
ما هم دست ساناز را گرفتیم رفتیم سمت پیست رقص. نگو از پشتمون همون دخترک افتاد دنبال ما…
از دور میدیدم این پایههای آتیش فوران میکرد و کلی پسر و دختر بالا و پایین میپریدن! چه خبر بود پسر! رسما مهمونی ترکیده بود. همه لایه استراتسفر زمین را رد کرده بودند و بر روی ابر های سیروکلوموس قدم میزدند .:) به قول معروف همه رو فضا بودند!
اما من بد بخت نمیدونستم این پیست رقص قراره تا یک ماه دهنم را سرویس کنه… کاشکی نمیرفتم… کاشکی پام میشکست و نمیرفتم… اصلا کاش نمیومدم این مهمونی … آای سعید خدا لعنتت کنه…
ادامه دارد…
پی نوشت:
من خیلی دوست دارم وقتی خاطره تعریف میکنم، همه جزیات را بیان کنم که طرف تو حس و حال جریان قرار بگیره. یعنی حضوری هم باشه، با کلی اُدا و شکلک خاطره تعریف میکنم (ایشا الله یک بار خدماتتون برسیم تا حضوری دیوونه بازی هامون را براتون تعریف کنم!
) من خودم همیشه پر ملات و مجلسی دوست دارم! ولی اگر فکر میکنید طولانی میشه و حوصله تون نمیکشه، بگید که جزئیات را کمتر کنم! پس بی زحمت راهنمایی تون را تو قسمت نظرات وبلاگ بیان کنید تا نوشته بعدی بهتر باشه، خیلی ممنون.




سلام
من زیاد به کامپیوتر آشنا نیستمِِِِِِِِ ولی خداءی خیلی با حاله
in dastan tajrobeye shakhsitoone ya zadeye takhayol?
كجاش خيلي عجيبه كه فكر مي كنيد تخيل باشه؟
شايد اون موقع كه من رفتم اين نوع مهموني ها زياد باب نبود
اما الان خيلي زياد شده
يه شب برو بالا شهر تهرون يا جاده لواسون يا فشم يا ويلا هاي جاجرود يا…. اصلا شايد الان طبقه بالتون بارتي باشه
إز كجا ميدوني…:)
محض كنجكاوي پرسيدم الان طبقه بالامون پارتيه به صرف اب شنگولي و ماست خيار تياتر روحوضي هم اوردن خيليييييي خفن كارت دعوتش اومد در خونه من نرفتم
ssalam Mr , kad khoda
kheili ghazie jaleb shode , man Ke migam Haminjoori edame bede
Joziatesham begoo , chon ke hamin joziat e ke baEs mishe ke maha khoshemoon biad bishtar bekhoonim
MOntazere ghesmate badiiiiiiii hastimmmmmmmmm
kheyliiiiiiiiiiiiiii ghashange plz ba joziat edame bede zoodtaram ghesmate badio bezar plz dastet dard nakoneeee
man ke az sanaz kheyli khosham oomade bahaleee
جالب بود منتظر سومی شیم
خیلی باحالی بچه…من که از خنده روده بر شدم. اون تریپ مناظره با مارکس که دیگه اندش بود. منم جونیام از این کارها زیاد کردم. ( از اون کارها نه ها ) . بنویس. جزییاتت رو عشقه!گور بابای مینیمالیسم هم کرده.
mersi dooste aziz kheyli khub minvisi
)kam dadash yekam bishataresham bokon:)):))
na baba in harfa chie etefaghan jozeiate (khubesh )
mersi kheyli khub neveshti montazare edamasham hastim
looool, kheili bahaliii
Zadi +18 man fek kardam dige che khabare !!! be nazaram intor ke malume akharesh ye ntije akhlaghi mishe gereft ke injur mehmunia narim , loool
Kheili kutah minevisi, zidtar benevis bi zahmat
ThanQ
جالب بود
نمی دونم شما کی رفتی این جا
الان که هر هفته تا دلت بخواد از این پارتی ها هست
هر کی بخواد میره هر کی هم که نخواد نمیره
در کل نحوه تعریف کردنت هیجان داره
منتها اصل داستان همون پارتی های همیشگی ٍ .
kash ba in ghodrat bayan ke dari rafteh bodi hamon reshteh ensani.ehsas mikonam khaili ba nofoz va por salabat hasti.movafagh bashi.
salamm kad khoda jan
khobi
???
karet aaliiye be nazare man ke ba joziatesh edame bede man ke hesabii miram to heso hall
rasti torokhoda zood be zood bezar
mer300
یه پارتی رفتی چقدر حرف میزنی!!!
——————————————————-
به خدا دست خودم نیست، اینجوریم،
چند بار دکتر رفتم گفت خوب نمیشی، حالا میخوام خودم دکتر شم، شاید شفا بگیرم!
tnx
وای خیی باحال تعریف میکنی شما !
منم والا تاحالا از این مهمونیا نرفدم و فک نکنم برم.ولی شنیدنشو دوس دارم.مرسی که خاطرتونو تقسیم میکنین با بقیه !!
حالا نگفتی ماجرای 3 هفته بعد چی بود اصلا تا 3 هفته بعد چه اتفاقی افتاد که حال گیری بود؟؟؟
سلام ..ممنونم
اگه یه تاپیک درسی انقدر طولانی میشد نمیخوندمش ولی دو برابر این هم جزئیات بنویسی میخونم.
آقای کامنت دومی، این آقا گیلمن و مارکس رو نشونده سر میز مناظره همه باور کردن، اگه بجاش خمینی و افلاطون هم میبود نصفشون باور میکردن، شما هم باور کن راه دوری نمیره.
اینطور هم نیست که سه چهار سال پیش شهرستان ها مثل دهات جنابعالی بوده باشن. همین چیزا بوده (اهواز) ولی من نصف جرات جنابعالی رو ندارم که بگم کجا یا کِی یا کی.
————————————–
داداش من أهواز بودم
أهواز كه خيلي خوبه
خيلي شهر قشنكً و با صفا و تميزي هيت
دهات ما زير پونز نقشه است، با أهواز مقايسه نكن
خوشحالم از اشناییت . یه چند تا از پستهای اخیر رو خوندم و منم احساس کردم ادبیاتمون نزدیکه . فردا امتحان دارم خیر سرم ! در اولین فرصت میام هم بیشتر میخونم هم لینکت میکنم .
یادته یه بار گفتی هر هفته زیارت عاشورا میخونی؟(حافظه من گوش شیطون کر خیلی خوبه)
یه جور دیگه درباره شما فکر میکردم.
————————————–
آره خوب! اشکالی داره مگه؟
خلاف شرع کردم مگه؟ بابا مشروب نخوردم به خدا آقا حمید !!
دوست دختر و دست دادن با دختر نامحرم اسمش چیه برادر؟نکنه تو اسلام شما این مسائل حل شده؟
———————————————
خب آقا حمید دوستمه ! به خدا اونجوری که شما فکر میکنی نیست داداش! نمیدونم چیجوری بگم ، ولی خوب واقعا دوستش دارم، نمیدونم چیجوری بگم! فکر نکنم خدا مشکلی داشته باشه…! بابا انسانم من، حس دارم! میگی چیکار کنم، اگر کسی را دوست داشته باشی، چیجوری باید ببینیش تا تو «اسلام شما» مشکل ناداشته باشه! ؟ تو رو خدا حرف از صیغه نیار که بد تره!
در مورد دست دادن هم…! واقعا نمیدونم چی بگم! آخه بعضی اوقات زشته دست ندی، ضایع است ! نمیدونم والا!
من میگم آدمی که اهل زیارت عاشورا و گریه برای سیدالشهدا شد،خود به خود دارای یه سری محدودیت ها میشه.دیگه نباید تو مجلسی که مشروب هست وارد بشه یا مجلسی که افراد اونچنانی داره.اصلا چرا باید وبلاگ گریه کن امام حسین به واسطه اینجور نوشته ها فیلتر بشه؟
عشق شما از عشق ائمه که رنگین تر نیست.اونها با ازدواج به همسر مورد علاقه خودشون میرسیدن و تنها راه برای اینکه کسی به گناه نیفته همین مسئله هست. این حرف من نیست بلکه خدا و نبی فرمودند.
درباره دست دادن یا اصولا دوست دختر یه نکته میگم.
تصور کن به هر دلیلی نشد با این دختر ازدواج کنی و همونطور که تو انتظار داری از همسر آیندت که با هیچ پسری رابطه نداشته باشه اون هم متعاقبا این انتظار رو از شما داره.حالا شما دارید با هم تو خیابون قدم میزنید،یهو این دوست قدیمیتون رو میبینیدجلوی شما ظاهر شد و میخواد با شما دست بده و حال و احوال کنه و … .
به نظرت چه اتفاقی رخ میده؟برعکسش هم میتونه اتفاق بیفته. رفتار شما اون وقت چطور میشه؟
زندگی که میشد سالهای سال به خوبی و خوشی ادامه پیدا کنه، خراب میشه و اگه هم ادامه پیدا کنه یه بدبینی نسبت به هم به وجود میاد. من میگم بعد دینی قضیه رو بیخیال شو بلکه به عاقبت خودت و زندگیت فکر کن.
————————————————————-
آخه مشکل من اینه که من از بچگی تو خونهای بزرگ شدم که هر ماه توش روضه بود و دیگه بهش خونه نمیگفتن، ما در اصل یک حسینیه داشتیم که توش زندگی هم میکردیم! اینجوری شاید بهتر باشه،
پدر من از آزادگی حسین زیاد برام گفته، از مرد بودن عباس زیاد برام نقل کرده، از کلام شیوای زینب زیاد خوندم، از خطبههای حسین فهمیدم مال حلال و حروم یعنی چی،
بهم میگفت که امام حسین نرفت که من و شما ۱۴۰۰ سال بریم بزنیم تو سر و سینه خودمون ، برای این هم نرفت که بهمون بگه: با نا محرم دست ندید! برای این رفت که بگه زیر بار زور نرید، آزاده باشید، نگذارید کسی ظلم کنه! زیر بر ظلم نرید، امام سرشو به تیغ شمر سپرد، بدنش هم زیر سم اسبان سپاه یزید از بین رفت، ولی نه اون سر با ظالم بیعت کرد، نه اون بدن به خواری تن داد.
من اینها را از قیام امام یاد گرفتم،
ثانیا: اگر داستان را خوانده باشید میفهمیدید که من در انتظار مهمونی دیگری بودم …
ثالثا: در مورد مشروب خوردن افراد حاضر در آن مهمونی، من خودم دلیل کافی برای مشروب نخوردن دارم، که به نظر خودم منطقی میاد، اما خوب برخی افراد تصمیم میگیرند که مشروب بخورند! دیگر به من ربطی نداره، یعنی هر انسانی حق تصمیم گرفتن درد، و متعاقباً همان انسان تصمیم گیرنده باید عواقب تصمیمام خود را بپذیرد!
مشروب خوردن / نخوردن یک مساله کاملا شخصی است و من نمیتوانم مسول کارهای دیگران باشم
رابعا: در مورد ازدواج. داش حمید نفست از جای گرم بلند میشه؟!!؟! من درسم تموم نشده، هزار تا بدبختی دارم، اصلا گیرم درسم تمام شده بود، خونه ندارم، ازدواج کنم؟ چیجوری ؟ پولم کجا بود؟ چیجوری عروسی بگیرم؟ چیجوری انتظارت همسر آیندهام و خانواده اش را بدون پشتوانه مالی بر آورده کنم؟
خامسا: در مورد دست دادن یا ندادن، من نمیدانم چی بگم! آخر دست دادن با یک دختر من رو منحرف نمیکنه!
چیجوری بگم!؟
سلام کدخدا جون
خیلی دوست دارم(اشتباه نشه پسرم) خوب خاطره تعریف میکنی
آقا ادامه بده مردیم اینقدر صبر کردیم
مشاور فرهنگی سازمان هواشناسی: افزایش گناه با افزایش بلایای طبیعی ارتباط مستقیم دارد
http://www.kaleme.com/1389/02/12/klm-18247
gecmate badiro zytr begozar
Aghaaaaaaa , pas chi shod in ghesmate sevom
plzzzzzz benevisin baramoon :X merci
Salam kad khoda dastane vagheean jalebie, onam ke dastaneto kheili jaleb mikone ine ke ba joziate.. joziat kheili khobe hamintor edame bede, faghat dige bishtar az in nabashe.be nazare man
kheili mamnoon.. faghat age mishe yekkam zodtar ghesmate badio begiid..az ghesmate aval ta ghesmate dovom koli montazer shodim
Mamnoon ..
سلام
کدخدا دمت گرم ! خدائیش خوب داستانی ردیف کردی حالا چه تخیلی چه واقعی یا نیمه تخیلی کاری به این موضوع ندارم اماتوی این آشفته بازار هزلیات نویسی نسل جوون موضوع خوبی رو سوژه کردی و از کامنت ها معلومه که کارت مخاطب داری !
بازم ادامه بده شاید یه وقتی تقی به توقی خورد و رژیم عوض شد و اون دموکراسی معروف بر جامعه ی ایرانی حکفرما شد و جناب کدخدا از این دستنوشته ها کتاب خوبی رو زیر چاپ برد !!!
خدا رو چه دیدی عزیز ؟
ایام به کام کدخدا و دوستدارانش !
heeeey love it! man ke doox daram model tarif kardaneto haminjoori edame bede tnX