1.قسمت اول
2.قسمت دوم
نمیدونم چه مرضی دارم من، رو هرچی دست میگذارم کن فیکون میشه. مثلا همین ۲ هفته پیش بود، داشتم یه مجله سینمایی میخوندم ، چشمم افتاد به حمیده خیر آبادی (با همون لبخند دلنشین همیشگیش که من رو یاد مامان بزرگم مینداخت) به دوستم گفتم: “ماشا الله خوب مونده این حمیده خیر آبادی ، چند سالشه…؟”
آقا ما این جمله رو گفتیم و پس فرداش خبر فوت حمیده خیر آبادی رو تو همون مجله سینمایی خواندیم.
تا شروع کردیم درباره پارتی نوشتن، دولت مهر ورز یادش افتاد که جیب مأمور هاش به اندازه کافی پر شده، حالا پلیس همیشه در صحنه رو فرستاده به اکتشاف پارتیهای شبانه و کنسرتهای غیر قانونی ! آخ نمیدونید این پلیسها چقدر از این پارتیها پول در میآوردن! باورکنید الان همشون عزا گرفتند، حسابی کار و کاسبی شون کساد میشه.
البته خدا خیرشون بده! ما که راضیم ، فقط سایه حضرت آقا بالا سرمون باشه، همین برامون بسه.
ببخشید این قسمت با تأخیر نوشته شد، امتحانا نمیگذاشت. دو تاش، خدا را شکر، به خیر گذشت، یک دونش مونده. نوشته را هم صاف و ساده براتون گذاشتم، حوصله اِدیت کردن نداشتم، امیدوارم خشتون بیاد.
—————————————-
اون دو تا نا مرد رفتند و ما موندیم تک و تنها. دخترک هر لحظه داشت بهم نزدیک تر مشد! حالا چیکار کنم؟! مــــادر جـــــان، من میترسم! قلبم داشت از قفسه سینه ام میزد بیرون! عرق کرده بودم، پاهام سست شده بود… زیر لب داشتم دعا میخوندم!
“آمن یجیب مضطر اذا دعا و یکشف سوء”
البته الان که یادش میافتم خندهام میگیره! ولی باور کنید اون موقع ناجور ترسیده بودم. فکر میکردم من الان داش کوچیکه بروس لی ام و قاتل های بروس لی دارند با قمه و گُرز و نانچیکو دنبالم میکنند! نگو یک دخترک کوچولو موچولو داشت میومد تا با هم اختلاط کنیم.
دخترک با صدایی نازک :- ســـلام..!
یا امام هشتم! برگردم؟ برنگردم؟ خودم رو بزنم به نفهمی ؟!
نه! بهتره خودم رو بزنم به لالی با ایما و اشاره بهش بفهمونم که من لالم…!
… نه! این هم نمیشد، آخه همین نیم ساعت پیشش داشتم مثل احمدی نژاد واسشون خالی میبستم و نطق میکردم.
دوباره: – ســــلام
زد به پشتم! سریع برگشتم! میخواستم بهش بگم زنیکه مگه خودت ناموس نداری به من دست میزنی! (یادم افتاد پسرم و نمیتونم همچین چیزی بگم)
مثل این دخترهای نجیب که اولین بار خواستگار براشون میاد و هل میکنند کلّهام را انداختم پایین و گفتم : سلام!
یه نگاه بهش کردم! بوی مشروب داشت خفم میکرد! تازه فهمیدم چرا از من خوشش اومده! بدبخت تو حالت عادی نبود، وگرنه اون همه بچه مایه رو ول نمیکرد بیاد دنبال من که!!!! شاید هم بدبخت فکر کرده بود داره یه بچه مایه دار تور میکنه، نمیدونست شیپیش تو جیب هام تکنو میزنه!!!
قیافه اش هم راست و حسینی بخواهم بگم بَــــد نبود! ولی اون موقع من اون رو مثل یک اژدها ی دو سر میدیدم که هر سَرشو میزدی، دو تا میشد!
- تو از دوستای سعیدی، نه؟!
- جملات داخل پرانتز ، حرفهایی بود که میخواستم بزنم ولی جرات شو نداشتم -
(نه ، از دوستای مامان سعیدم! خوب معلومه دوست سعیدم دیگه ) – بله، سعید از هم دانشگاهیام است .
- أِ اِ…؟ چه جالب، یعنی تو هم عمران میخونی؟ بهت نمیاد، به حرف زدنت میخورد که انسانی باشی…
(اولا تو نه و شما، دوّماً به تو هیچ ربطی نداره من چی میخونم) – نه خیر، بنده نه عمران میخونم ، نه رشتهام علوم انسانیه، بلکه بنده پزشکی میخونم!
عصا قورت داده بودم، همچین لفظ قلم صحبت میکردم که انگار الان سفیر کبیر انگلستان جلوم وایساده!
دختره چشماش قیری ویلی میرفت! بهم گفت: – چه خوب! من دکتر انقده دوسـت دارم! (این دوست دارم را یک نموره کشــدار و ناجـور گفت! )
(ولی دکتر اصلا شما رو دوست نداره!) خودم رو زدم به کوچه علی چپ: -یعنی شما هم به پزشکی علاقه دارید؟
- نه، من به پزشکا علاقه دارم. یعنی از بچگیم خیلی دوست داشتم…
بعد شروع کرد غار غار خندیدن! ( غار غار خندیدن شدید شده قاه قاه خندیدنه) ای خدا! این بشر چشه؟ چرا اینجوریه؟! همه رو فیوز میگیره ما رو پـ…!(پفک نمکی)نمیدونم اِکس کشیده بود، کراک خورده بود، شیشه، کریستال شکونده بود؟ چیکارکرده بود این! کلا رو فضا بود، همش داشت اون بالا رو نگاه میکرد! من دو سه بار نگاه انداختم ببینم این داره به چی نگاه میکنه؟ متأسفانه غیر سقف هیچی پیدا نکردیم !
خلاصه همونطور که رو ابر های سیروکلموس قدم میزد و چرت و پرت تحویل ما میداد ، یهویی دست من رو گرفت و کشید وسط جمعیت! از یک طرف خوشحال شدم، آخه اون وسط احتمال اینکه ساناز ببینتمون کمتر بود! ولی از این دختر میترسیدم!
با خودم میگفتم یک وقت بهم تجاوز نکنه ، جنازه سوخته ام را تو جاده قم پیدا کنند ؟ (دوباره یادم افتاد من پسرم، نه اون)
هیچی دیگه! یک جمله ای به من گفت (که از گفتن اون در این مکان مقدس معذوریم) و شروع کرد واسه خودش رقصیدن !
میخواستم بهش بگم مگه خودت خواهر مادر نداری؟!؟! ( که باز هم یادم افتاد من پسرم)
چشماش رو بسته بود و برای خودش بالا و پایین میپرید! احتمالا در عوالم خودش فکر میکرد داره با جان تراولتا میرقصه! حالا من چیجوری بودم؟! مثل مترسک وایساده بودم جلوش و هر دو، سه ثانیه روی دو پام میپریدم، یه تکونی به خودم میدادم که هم بتونم دور و بر رو چک کنم ببینم ساناز کجاست هم دور و بریا فکر کنند من دارم میرقصم. اگر کسی اون موقع از من فیلم میگرفت میشد کمدیترین رقص سال!
هی کلّهام را ۱۸۰ درجه میچرخوندم (برای پیدا کردن ساناز) , هم یک کمکی بالا پایین میپریدم (باز هم برای دید بهتر) در همون حین سعی میکردم به این دو تا حرکت یک ریتمی بدم تا بقیه فکر کنند دارم میرقصم! این وسطها هم بعضی اوقات این دختره دست من رو میگرفت و میکشید بالای سر خودش!خلاصه جوکی بود اون رقص ما!
نمیدونم چرا این آهنگ لعنتی تموم نمیشد!؟ DJ انگار داره تو سالن اپرای وین ، برای ملکه موناکو،سمفونی موتزارت میزنه، مگه تموم میکرد؟
خدا میدونه تو اون چند دقیقه چندتا نذر کردم! کار از ۵ تن و چهار ده معصوم گذشت، رسید به صد و بیست چهار هزار پیامبر! نذر کرده بودم اگر ساناز من رو با این دختره نبینه، عمو کبلعلی را با عمه بلقیس، پای پیاده بفرستم کربلا! (البته با هزینه خودشون)
در حین انجام اون رقص تاریخی بودیم که وانگهی اون دخترک – که لعنت اهالی آسمان ها و زمین بر او باد – دست من را گرفت و برد بالای سر خودش، همین که دستم اومد بالا چشمم افتاد به پشت اون ملعون و ساناز را دیدم، اتفاقا ساناز هم من رو دید، در مفتضحانه ترین حالت ممکن.
قبلش داشت میخندید، اول که من رو دید متعجب شد، بعد چند ثانیه تنفر رو تو چشماش دیدم!!!! من شوکه شده بودم! مثل چوب کبریت برای چند ثانیه وایسادم و به ساناز خیره شدم، ساناز هم همینطور، بعد دوید سمت اتاق پایینی که وسایل اش توش بود.
(از اینجا میتونید یک صحنه “Slow Motion“ فرض کنید)
من داد زدم: ســــــانـــــاز!!!!!
همه به من نگاه کردن، سالن ساکت شد، ساناز داشت میرفت، برگشت و یک نگاه دیگه بهم کرد! دوباره داد زدم: ســــانـــــاز! نـــــرو…!
دویدم طرفش، تو راه خوردم به اون گارسونی که نوشیدنی دستش بود، گارسون پخش زمین شد و همه لیوانها شکست… من افتادم زمین، دوباره بلند شدم نعره زدم: ســـانـــــاز….!
اماما ساناز رفته بود تو اتاق، همه جا ساکت شده بود و همه من رو نگاه میکردن…!)
(این دو سه جمله بالا صرفا مبالغه بود، عملا هیچ یک از اتفاقات بالا رخ نداد،این جملات رو گفتم یه ذره روحیه تون عوض شه ! فقط من با ساناز چشم تو چشم شدم ساناز رفت طرف اتاق و منم اون دختر – که لعنت جهانیان بر او باد- رو ول کردم رفتم. (فکر کنم داشت همون طوری واسه خودش میرقصید)
خب، از اینجا به بعد میتونید صحنه رو با سرعت معمولی تجسم کنید.
ساناز از اتاق اومد بیرون،
- ساناز وایسا، تعریف میکنم چی شد.
همچین اعصاب قاطی : - حرف اضافی نزن وگرنه یه دونه میزنم تو دهنتا …
- بابا وایسا، توضیح میدم کجا داری میری…؟
در رو باز کرد و رفت بیرون، سریع دویدم دنبالش، رفتیم تو آسانسور:
- بابا تو رو خدا گوش بده… بخدا من نمیخواستم برقصم!!
- پس عمه من بود اون وسط داشت لامبادا میرقصید ؟
شروع کردم تعریف کردن. اصلا گوش نمیداد! از همون لابی رد شدیم، این دفعه اون لابی مثل یک دالون زشت و کریه و سیاه برام جلوه میکرد، هر نقاشی اش رو که نگاه میکردم میخواستم (گلاب به او تون) بالا بیارم!
رفت بیرون، مگه گوش میکرد به حرفام؟ سوار ماشین من هم نمیشد،
(دیالوگ هایی که اینجا رد و بدل شد بشدت ناموسی میباشد، از نقل آن معذوریم)
خلاصه با هر دنگ و فنگی بود سوار ماشین کردمش، گفت من رو ببر خونمون. تو مسیر یک کلمه هم صحبت نکرد، دو ساعت داشتم واسش روضه میخوندم، گوش نمیکرد که!!! هیچی نمیگفت. موقع پیاده شدن فقط چهار کلمه گفت و من رو داغون کرد:
- دیگه بهم زنگ نزن…!
این رو گفت و در و بست… نمیخواستم باور کنم ساناز باهم به هم میزنه. من اون شب واقعا عاشقش شده بودم. هرکی دیگه بود میگفتم به درک! زنگ نمیزنم ،
اما ساناز …
من جدی جدی از ساناز خوشم اومده بود. آای بابا! تف به این شانس! یه بار هم که ما مثل آدم عاشق شدیم و آمدیم وفادار باشیم، این بلا سرمون اومد!
نمیدونم چجوری رسیدم خونه عمه بلقیس. اتوبان مدرس رو ۱۶۰ تا پر کردم، فرمون ۲۰۶ مثل فرمان تراختور میلرزید. رسیدم خونه، زود اومده بودم، بهشون گفته بودم یک میرسم، اما ۱۱ خونه بودم، واسه اولین بار بود زودتر از موعد میرسیدم خونه. عمو کبلعلی تعجب کرده بود. تا اومد تفسیر سیاسی شب جمعه رو برام نطق کنه ازش معذرت خواهی کردم و سریع رفتم تو اتاق پسر عمه ام.
داشت با دوست دخترش صحبت میکرد! یه دونه زدم تو سرش با اردنگی از اتاق انداختمش بیرون.
ول شدم رو تخت….
” اه…! چه شب مزخرفی بود!”
بغض گلوم رو گرفته بود، اما غرورم اجازه نمیداد گریه کنم، هیچ وقت نمیخواستم برای دختر گریه کنم. هر دفعه یکی ازدوستام را میدیدم که داشت سر دختر گریه میکرد، یه تشر بهش میزدم و میگفتم: “مرد که برای اینجور مزخرفات گریه نمیکنه! به درک که به هم زدید …! این نشد یکی دیگه، چیزی که زیاده دختره…! “
اون موقع جاهل بودم و معنای عاشق شدن رو نفهمیده بودم. اما فکر به هم زدن با ساناز دیوونم میکرد….
یه نگاه به دستام انداختم، جای ناخنهای ساناز روش بود… به پهلو خوابیدم، باز هم جای ناخونهای ساناز روی کمرم سوز کشید… همش تو فکرم بود.تا صبح نخوابیدم.
اذان صبح رو میگفتن، عمو کبلعلی بلند شده بود نماز بخونه، بلند شدم وضو گرفتم و رفتم پشتش وایسادم نماز بخونم.
از خدا که پنهون نموند، ازشما چه پنهون، کلی گریه کردم. نمیخواستم عمو کبلعلی بفهمه. نماز تموم شد سریع زدم بیرون. صبحهای تهرون خیلی قشنگه… نزدیک عید بود، درختها سبز، نسیم خنک، هوا هم اتفاقا خوب بود، چند تا پیر مرد، پرزن اومده بودن پیاده روی… زنگ زدم ساناز، دلم طاقت نیاورد… ولی جواب نداد…
…. شب شد، زنگ زدم reject کرد…
فرداش زنگ زدم،reject کرد
———————————————
عید شد، برگشتم ده… یک هفته بود ریش هام رو نزده بودم، داغون بودم، بدترین سال تحویل عمرم همون سال بود. بچههای ده هرجا میرفتن دعوتم میکردن، اما شده بودم عین مادر مرده ها. از صبح تا شب زیر کرسی میخوابیدم و فکر میکردم و کتاب میخوندم.
——————————————–
… دو هفته عید ۲ سال گذشت، هنوز ریش هام رو نزده بودم، شده بودم شبیه حاج عبدالرضا هلالی! تا میرفتم تو دانشگاه بچه به شوخی میگفتن: هلالی اومد، حاجی تقبل الله!
مثل سگ پاچه میگرفتم، هیچکس جرات نمیکرد طرفم بیاد، یک روز تو سلف دنشگاه با رامین نشته بودم، غذا که نمیخوردم، بازی بازی میکردم، رامین هم داشت جک میگفت که مثلا هوای من رو عوض کنه. لا مصب انقدر جک هاش بی مزه بود که میخواستم بگیرم کلّه آش رو بکنم. همون حین کریم با ۲، ۳ تا از نوچه هاش اومد سمت میز ما (کریم از بچههای اراذل دانشگاه بود که زیاد به پر و پای من میپیچید، دو سه بار با هم دهن به دهن شده بودیم، ولی تا اون روز کارمون به کتک کاری نکشیده بود.) تا ریش و پشم من رو دید وایساد:
- السّلام علیکم یا برادر!
جوابشو ندادم…
با صدای بلند، طوری که همه سالن بشنوند، به یکی از نوچه هاش گفت: – ببینم محمود، به جوجه بسیجیها جدیدا چیزی میدن؟ آخه بسیجی زیاد شده؟ (دو سه تا از بچههای بسیج دانشجویی میز بغلی بودن، زیر لب قر قر کردن، ولی خدایی بچههای تو دار و با شخصیتی بودن، سعی میکردن تا میتونند دعوا نکنند. )
باز هم جوابشو ندادم، سرم پایین بود… رامین گفت کدخدا، تو رو امام حسین شر راه ننداز! کارد میزدی خونم در نمیومد! اما مگه ول میکرد این … …! سینی غذاش رو گذاشت جلوم، کلّه اش رو آورد نزدیکم و گفت :
- حاج آقا مسالۀ ، نماز میّت چند رکعته؟
تا جمله اش تموم شد دستام رو آوردم عقب و یه دونه محکم کوبوندم پای چشمش. افتاد عقب، دو سه تا از دخترها جیغ کشیدن، از روی میز پریدم اون طرف و نشستم روش، چپ و راست مشت خوابوندم تو صورتش، هی یاد ساناز میفتادم، هی می خوابوندم تو صورتش، هی یاد اون شب لعنتی میافتادم و هی میزدم تو صورتش.
یکی از نوچه هاش با لگد زد تو پهلوم، پرت شدم اونطرف ، رامین هم که اومده بود به من کمک کنه گیر نوچههای کریم افتاده بود داشت از شون کتک میخورد، دوستای رامین اومدن کمکش، داشتن هفت هشت نفری همدیگرو لت و پار میکردن، دخترها همه جیغ میزدن. من فقط دنبال کریم بودم، پیداش کردم، رفتم سراغش، تا اومد دهنشو باز کنه فحش بده پریدم روش و تمامی عقدههای اون چند وقت رو سر این مادر مرده خالی کردم، تازه سعید اینا رسیده بودن، خلاصه ۱۷، ۱۸ نفری پدرشون رو در آوردیم، منم یک دل سیر این کریم رو زدم.
اما حراست اومد و من و رامین و کریم و دو، سه تا از دوستای کریم (نوچه هاش) رو برد دفتر. از اونها تعهد گرفتن، ولی من و کریم دفعه اولمون نبود میرفتیم دفتر حراست،کریم لت و پار شده بود. یکی از بچههای حراست که باهام رفق بود بهم گفت ازش حلالیت بطلب، معذرت خواهی کردم، نمیخواستم حق الناس بمونه گردنم. با کلی بدبختی و وساطت استادها ازمون تعهد گرفتن، اما من رو به جرم خسارت زدن به سرویس غذاخوری تا ۴ ترم محروم از سلف کردن ( حالا چیزی نشده بود که! فقط چهار تا شیشه نوشابه شکست… با چند تا لیوان، با یه دونه پارچ و چند تا صندلی، چیزی نبود که!
)
خبر این دعوا تو کلّ دانشگاه پیچید و ساناز هم مستثنی نبود، پس فرداش مهشید (رفیق فاب ساناز) اومد پیشم و بدون سلام و علیک گفت:” ساناز گفت که بهت بگم این دیونه بازیها چیزی رو عوض نمیکنه. همین! “
شارژ شدم. زِر یا مفت میزد، اوه ببخشید، حرف الکی میزد،
ساناز عاشق این دیوونه بازیهای من بود. اصلا سر یکی از همین دیونه بازیها با هم دوست شدیم.
“اگر با دیگرانش بود میلی / چرا جام مرا بشکست لیلی…؟”
نمیدونم چه ربطی داشت، اما یاد این شعر افتادم!
مهشید این رو گفت و رفت، بعد چند ثانیه سریع افتادم دنبالش و خیلی عصبانی و جدی با صدای تقریبا بلند بهش گفتم: ” به ساناز بگو، یا تا آخر این هفته جواب تلفن هام رو میده، یا یه بلایی سر تو میآرم، یا سر خودش، یا سر خودم! فهمیدی؟! ” بدبخت مهشید قفل کرد، سرشو تکون داد و منتظر بود اذن مرخصی بهش بدم
گفتم:” برو دیگه!” مثل اوسین بولت (قهرمان دوی صد متر) گوله کرد رفت! نمیدونید با چه سرعتی داشت میدوید!!!
——————————————-
تا آخر هفته هرچی زنگ میزدم جواب نمیداد. غروب جمعه بود و خیلی دپرس نشسته بودم تو اتاق. بچهها داشتن تو حال طبق معمول حکم شرطی بازی میکردن و سر و صداشون خونه رو برداشته بود، یک آن صدای SMS اومد…
ساناز بود! باورم نمیشد! ساناز بود! زده بود: “حرفاتو باور کردم جوجو :X “
داشتم از خوشحالی بال در میآوردم! داد میزدم: ” سانازه! ساناز SMS داده.” در اتاق را باز کردم رفتم تو حال و پریدم بالا و کلم خورد به سقف هوار زدم:
“بچهها ساناز SMS داده.”
تا این رو گفتم انگار دوباره حمید استیلی به آمریکا گل زده باشه همه هم خونهای هام بلند شدند ، داد میزدن ، جیغ میزدن ، میپریدن بغل همدیگه، همدیگر رو ماچ و بوسه میکردن … خبری بود خلاصه!
اون شب همه بچهها را مهمون کردم، همه هم که لاشخور، کلّ بچههای دانشگاه ریختن خونمون. ۳۲ نفر شدیم، پول ۱۵ تا پیتزا را بیشتر نداشتیم، ، با قرض و قوله ۲۰ تا پیتزا خریدیم ، بدون نوشابه! اونشب نه DJ میلیونی داشتیم، نه پول غذامون بیشتر از ۱۰۰ هزار تومن شد، نه مهمونی مون تو برج بود. دختر خفن هم تو مهمونی نبود. ولی انصافا از همه مهمونیها بیشتر حال داد. همه این رو میگفتن ها! خود سعید هم میگفت! تا سه صبح میگفتیم و میخندیدیم. فرداش هممون خواب موندیم و به کلاس نرسیدیم! ما که نبودیم کلا دانشگاه تعطیل بود دیگه! خلاصه دوران سیاه زندگی ما به پایان رسید و مثل فیلمهای هندی رسیدیم به معشوق!
—————————–
نتایج اخلاقی:
حتی الامکان پارتی شبانه نروید. خطر ناک است، جدی میگم
اگر مثل من آدم نمیشید و تنتون میخاره، برید ولی مشروب نخورید، ضرر داره!
اگر باز هم شعور تون نمیکشه و باید یک چیزی بزنید تا شارژ شوید، یک ذره مشروب بخورید، اما تو رو ارواح طیبه شهدا اگر پسرید سراغ دخترهایی که با دوست پسرشون اومدن، نرید. ( و بلعکس)
این اولین تجربه ،من در خاطره نویسی تو فضای وب بود، نمیدونم موفّق بود یا نه! بعضیها میگویند هجو است، بعضیها میگویند باحاله، بعضیها که گفتن پزشکی رو ول کن برو رمان بنویس،!!!! بعضیها هم گفتن برو بمیر که میخوای جوانهای مردم را گمراه کنی!
در هر صورت، شاید دیگه خاطره ننویسم، اما باور کنید نه هدفم انحراف بود، نه هجو نویسی، فقط خواستم این نوع نوشتن (خاطره نویسی ) را امتحان کنم ، همین. امیدوارم لذت برده باشید.
کدخدا




نوشته ات واقعا جالب و جذّاب بود

راستی دکتر جان یک سوتیه دیگه دادی……
آره خلاصه
———————
تو هم تيزيا!!!!
إز عوارض نوشتن بعد جلسه امتحانه،
جالب بود به نظرم ادامه بده
جالب بود به نظرم ادامه بده
aghaye Kad khoda , damet Jizghale . kollan kheili lezzat bordim az khoondane in khaterat , besyar jaleb bood.
Merrcii
————————–
دم خودت مبسوط مشتی.
خیلی آقایی
Kheiyliii bahal bood. vaghan az khoondanesh lezzat bordam. makhsoosan az tanzi ke too neveshtehat estefade mikoni. montazere khaterate badit hastam. shakhsiate jalebi dari havaye sanaz khanoomo kheili dashte bash ke 2bare ghaboolet kard.
movafagh bashi:).
——————————–
خیلی ممنون از لطفت.
موفق باشید
جالب بود ولی آخرش ساناز چی شد از این جهت پرسیدم که ببینم عمر یه عشق چقدره و آخر عاقبتش چی می شه هنوز هم عاشقی
——————————————–
عشق عمر نداره. مطمئن باش.
اگر عشق واقعا عشق باشه به هیچ وجه عمر نداره، سنّ نداره،
اگر هنوز دختر (یا پسر) برات جنبه تفریح و وقت گذرونی داره بدون هنوز عاشق نشدی. به معروف هنوز نیمه گمشده ات رو پیدا نکردی
وقتش خودت میفهمی چی میگم .
الان عصبانی هستی دیگه همین جا رسما اعلام می کنم عمرا قصد دعوا با شما رو به سبک همون سلف سرویس که توضیح دادی داشته باشم محض اطلاع پرسیدم
نه داداش، دعوا چیه؟! کوچیکتیم،
زیر پاهاتو نگاه بنداز، میبینی مون
mahshar bod aga koli hal kardim ba in khatere hatman baz ham benevisid mersi
از اول تا اخر و یییهووو خوندم ! بسی مشعوف شدیم . اول اینکه یه سوتی داده بودی ها ! اسمتو یه جا لو دادی D:
ولی مهم نیست . من از شهامت تو خاطره گفتن خوشم اومد . به نظرمم خوب نوشتی . با اینکه من خاطره های خودمو خیلی دوست دارم ( ایکون یه ادم ان ) ولی فکر کنم تو بهتر می نویسی . البته به گمانم مال من خنده دار تر میشه شاید چون اتفاقاتی که ازشون مینویسم خنده دار تره . به هر حال منکه لذت بردم ! گور بابا هر کی که لذت نبرده !
راستی با خوندن همین خاطره ها فهمیدم که من و تو با اینکه ادبیاتمون شبیه همه تفکراتمون کاملا بر عکس همه و خلاصش اینکه میتونیم سه روز با هم بحث کنیم و مغز همو بخوریم و به هیچ نتیجه ای هم نرسیم D:
راستی وبلاگ قبلی من فیلتر شد که من توش کلی خاطره داشتم . دوست داشتی و البته فیلتر شکن داشتی می تونی بری بخونی . http://www.gingerbanoo.persianblog.ir
———————————
اون سوتی رو گذشتم برای بچه های تیز و بز!
هو هو! تفکراتم رو چیجوری فهمیدی حالا؟!؟! مامانم n ساله داره باهام زندگی میکنه هنوز نفهمیده من چه خریم…!
معلومه با هوشی ها!
منم وبلاگم فیلتر شده. نمیدونم چیکار کنم، حوصله یه وبلاگ دیگه زدن رو ندارم .:(
خیلی ممنون از نظرت.
merci,aali bood,omidvaram too tamame emtehanat movaffagh bashi aghaye Dr.
salam kad khoda. khobi? bayad begam ke khatereyi ke neveshti vaghean shahkar boodesh va vaghean jaye tahsin va 100 afarin dare. age doost dari bazam tooye IP baramoon khatere benevis. rasti gofte boodi age mikhayim behetoon begim ke chejoori ba sanaz ashna shodi. pas age doost dari tooye IP baramoon benevis ke chejoori ba sanaz ashna shodi. va ye chize dige ke aya sanaz hanooz eshghete o dar kenarete? movafagh bashi dooste aziz.
مرسی بسیار زیبا بود۰ امیدوارم ادامه بدی، قلم خیلی گیرایی داری. همیشه و همه جا موفق باشی حتی در عشق.
عشق یگانه منبع نیرو و قدرت شماست .
basi khandidam, ajab sharri boodi to,bacheh haye pezeshki kheili mamoolan yobsan, afarin.afarin.,manam be havas andakhty az khaterate injoorim benevisam,,,ay javani kojaii ke yadat be kheir
جدا قشنگ بود
اگر از طبابت پولی در نیومد میتونی بری جلو دادسرا عریضه نویس بشی
شوخی بود
khosh be hal e sanaz…
آقا هر سه قسمتو يه جا خوندم.خيلى باحال بود.واقعا كارت درسته…
منم يه وبلاگ خاطره نويسى دارم كه مث دقترچه خاطرات اتفاقاى روزمو مينويسم.
(خب كه چى؟!!)
راستى “اگه” خواستى خاطراتمو بخونى:
ave1 [dot] bloghaa [dot] com
hatman edame bede
perfect kheliy ham khob bood hatman edame bede u bayad nevisande mishodi be jaye doctor .you have to think about that chon neveshtehat kheyli khob hastan
aali bood kadkhoda man kheili doost dashtam, hala khodaish in etefagh oftade bood ya dastan boodesh (man dar har do halat doosesh dashtam) bazam benevis, midooni hamishe ghodrat neveshtan mohem nist oon ba tamrin dorost mishe oon chizi ke to too neveshtehat dari ghodrat tarif kardanete, bebin ye mesal mizanam barat to farz kon ye joke kheili kheili bimaze darim be nazare man age to oono tarifesh koni ba in vijegit kole alam mikhanadan va age kesi in joko tarif kone ke in vijegio nadare khob behesh migan yakh koni ba in joket
vali dar har hal moafagh bashi manam khaterate ghashangi az daneshgam daram, man ham raftam tooye hal o havaye daneshgha,
ya hagh, moafagh bashi
خاطره تان را خواندم
بسیار جالب نوشته بودید
تمام لحطات را میشد تصور کرد
خیلی لذت بردم
خاطره نویسی را ادامه دهید اما پزشکی را ول نکنید
موفق باشید
خیلی جالب بود. خوشمان آمد.
kheili bahal bod man ke tamame dastano vase maman o babam tarif kardam . man iran zendegi nemikonam dastanetono vase dostaye belgiquim tarif kardan ona az khandeh ghash kardan. bazam ye dastane dige benevisid bye bye.
man be nazaram aali bood , fek konam kam tar mokhatabi bashe ke jazbesh nashe , beharhal be man ke chasbid , , baadiaro shoro kon
khob bod
makhososan on moghe ke donbale sanaz midavidi
kheyli jaleb bood.lezat bordam ..edameh bedeh..
سلام دوست عزیز و گرامی
کلام شما خیلی زیبا و دلنشین بود شاید میتوانم به جرعت بگم این نخستین مطلبی بود که من از دنبال کردنش خسته نشدم با خنده شما خندیدم با غم شما غمگین شدم و….. من خیلی شاعر و نویسنده از این خیلی خیلی مشهورهاش رو بگیر تا این تازه کارها رو دیدیم و باهاشون همنشین شدم ولی زبان شیرین و بی شیله و پیله شما به مطلبتون جون می بخشه و خواننده رو خسته نمی کنه سعی کن بنویسی به امید کامیابی شما
سلام خیلی جااااااااااااااااااااالب بود کد خدا
:D:D
به حرف بقیه گوش نکن ببین من چی میگم بازم خاطره بنویس
بقیه حسودی می کننننننننننن
خیلی قشنگ می نویسی بازم ادامه بده :X
سلامممممممممم خیلی باحال بود
ای بابا گرسنمم هس هوسه پیتزا کردم
میگم گفدی یه روز قضیه ی خودتو سانازو مینویسی.که چطوری باهم دوس شدین.هنوزم باهم هسدین راسدی؟
مرسی
salammmmmmm
khobiii
??????????
baba aliiii bood man ke shakhssan kheilyy khosham omadd
be nazare man bazam edame bede
rastii neveshte boodi ke mikhay behemon begi chetori ba sanaz ashna shoodi
lotfan begooo
mamnoon
felan
Salam
Be nazare man Dokhtare ke chaghoo roo gardanet nazashte bood ke bahash beraghsio dastesho begiri
behoone nayar kheyli rahat mitoonesti dastesho vel konio beri vali in karo nakardi
hamishe too in mavared 2nafar taghsir karan
taghsire dokhtare bood vali bishtar taghsire to bood
chon dokhtare doost pesar nadashto to doost dokhtar dashti
khianak ke hatman nabayad …. inam ye noe khianate
PLZ nagoo asheghi ke age ye pesar vaghean ashegh bashe hichki dige bavar nemikone
kolan dastaneto khondam ghashang bood vali ba in tikash aslan hal nakardam va inke khodeto tojieh mikoni ke taghsire to nabude
bikhial moshkele khodete vali enghad nagu ashegheshi
ke aberoo harchi asheghe mibari
—————————————–
نه داداش! نمیخستم توجیه کنم! تو داستان هم که گفتم، یک ذره هیجان خونم عمده بود پایین، من اصلا اهل … نیستم که بگم خیلی علیه السّلام هستم و پسر خوب و نجیب و …۱ نه بابا! منم یه پسرم مثل همه پسرهی دیگه، تازه از پسرهای دیگه یه ذره دیونه ترم، اما خداییش میگم، اون خیلی ناجور پیله کرده بود ، بابا وزش خراب بود بیچاره…
ولی عاشقم، اصلا هم نمیترسم بگم! کسی مشکلی داره؟!؟!!
mersi aziz kheyli khub neveshti hamishe az in kara bokon va
ma montazere khatereye badit hastim ha
bahal bo0od
asan kheili bahali
ma montazere dovomish hastim hija nemirim haminja hastim
dastanetoono jaleb tosif kardin va fek mikonam aksaran lezat borde bashan vali baram jalebe ke hamoon shabi ke hes kardi vaghean ashegh shodi chejoori toonesti beri ba ye dokhtari ke midoonesti kerm dare va bahash ham ghadam shi yani tooye in faseleye kami ke sanaz azat door shod cheshmhai ke in hame azash tarif kardio faramoosh kardi ajab!!!!
عزیز دل کارت عالی بود. به حزفهای نا امید کننده که خودتم میدونی منظورم را اهمیت ندا.
ما ایرانی ها عادت داریم وقتی کم میاریم طرفمون را به باد تمسخر و انتقاد بگیریم
salam, keili ali bud. omidvaram edame bedid. khoshhalam ke khatereye avali party be khubi va khoshi tamum shod. movafagh bashid
aliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii.
kheili kheili kheili ghashang minevisi doktor. hatman edame bede. hatman!
ای ول بابا عجب داستان خفنی بود از معدود داستانهاییه که من خوشم میاد
با اجازت میخوام اینو با ذکر منبع تو یه سایت فوتبالی که فقط یه تاپیک خاطرات داره به اسم خودت بزارم تا بقیه هم حال کنن
شما خیلی لطف داری ولی خاطره ما به فوتبال خیلی ربط ندhره ها! داره؟!
نمیدونم شاید اشکال از بصیرتمونه؟
آخه ۱۰ ماهی میشه بصیرتم مشکل پیدا کرده!
بگذار داداش! اشکال نداره!
kheeeyyyyyyyliiiiiiiiiiiiiii ghashang bud fogholade bud be nazare man edame bedi hatman movafagh mishi kheyli ghashang minevisi
ممنون عزیز
گفتم که فقط یه تاپیک خاطرات داره که بچه ها خاطراتشو.ن رو تعریف میکنن اونجا
haha, Eyval. Kheily bahal bod, Bazam Khatre benevis pls
Salam “Kadkhoda”
karet kheeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeyli doroste. man chandin saale ke az iran door bodam o in khaterato to iranproud didam o asheghesh shodam, taghesmate 3vom hamonja khonde bodam vali akharesho ta emrooz bad az yek mah peyda kardam o bet bayad begam ke vaghean mareke bood.
vaghean az tahe del mikhandidaaaaaaaaaaaaaaam, o ham mogheye davat ba doose azizet az tahe del narahat bodam.
Mikham azat khahesh konam ke HICH VAGHT nevisandegio vel nakoni, to vaghean yek estedade khasi to in kar dari. hala na
faghat to khatere nevisi, balke to hamechi.
Azat tashakoor mikonam az inke in khatereye khoubeto ba maha taghsim kardim.
”
Bedon az in be baad, ye khonandeye dige be webloget ezafe shode.
bahal bood kolli khosheman amad mercyyyy
salam vaghean mahshar bod khaheshan hichvaght neveshtano vel nakon va say kon in estedadeto gostaresh bedi be nazare man age roman benevisi mitoni kheyli movafagh bashi khodam avalin nafari hastam ke ketabato mikhonam rasti 2bare migam mishe lotfan khatereye ashnayit ba sanaz ro ham benevisi?mamnon movafagh bashi
What is you Email address? I want to contact you in person
سلام پسرباباتوکه اشک مارودرآوردی این آخرکارییاراستیتش اسم دوست دخترمنم سانازه حاضرم جونم وفداش کنم خیلی د.سش دارم وقتی داستانت تموم شدبهش تلیدم کلی گریه کردم هرخطی ازداستانت روکه می خوندم یاداولای دوستیه خودمون می یوفتادم آخه منم یک دوسه باری شیطنت کرده بودم که سانازیم فهمیده بودخلاصه دمت گرم بادهان گرمت خیلی دوست دارم باهم رفیق بشیم اگه قسمت باشه سلام واسه خانومت برسونی داداشی
مخلصیم حاجی، شما لطف داری! ولی زمونه بالا پایین زیاد آره! حیف که…!
سلام بیداری راستی اسم اصلیت کدخدای یابه خاطرمسائل امنیتی کدخدازدی درضمن خانمم الان کنارمه سلام می رسونه می گه چندوقته باسانازازدواج کردی
نوکرتم مگه کدخدا هم اسمه ؟
برای مسائل امنیتی نیست، داستانش زیاده، تو قسمت درباره کدخدا یک ذره از خودم نوشتم. به خانوم محترم سلام برسونید بگید زمونه همیشه عاشقا رو جدا میکنه! ما دیگه مهاجر شدیم و غربت زده! اصلا ۸ ماهی هست که دستم به قلم نمیره! ساناز هم اونور دنیا وضعش بدتر از منه! اگه داستان این روزهام رو بنویسم (که یه روزی مینویسم) ملت زار زار برام گریه میکنن!
آخه چراخودت واینقدرداری رنج می دی اگه موقعیت جوره بکن بروخارج ازکشوراقامت دائم بگیرخودتوازاین مملکت شیرتوشیرنجات بده منم الان دارم کارام ودرست می کنم باسانازبکنم برم هرروزکه به ایران عزیزمون فکرمی کنم که این بی همه چیزاداغونش کردن اشک توچشام جمع می شه راستی الان درچه حالی درس می خونی هنوزیادیگه واسه خودت مطب زدی الان کجامشغولی تهرانی یانه ؟
کلا باحالی ها !