خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ ژانویه 2011

حکایتی من باب ایران و مصر و تونس

عالمِ مبارزی پای چوبه تیر باران بود، شاگردش از وی پرسید مردم این دنیا را چگونه دیدی؟! گفت مردمان روزگار را به دو دسته دیدم، دسته اول گول میخورند و دسته دوم گلوله. ما که گلوله نخوردیم، تا تونستیم هم با سکوت و مجوز و بیانیه و سوسول بازی از گلوله فرار کردیم تا جایی‌ [...]

نوشته را کامل بخوانید »

گریه خدا !

هوا گرفته بود و باران ميباريد … كودكی آهسته گفت : خدايا گريه نكن درست ميشه‬

نوشته را کامل بخوانید »

سکس، کاندوم، رابطه جنسی‌! اگر این سه کلمه رو تو یکی‌ از تاکسی‌‌های تهران بگی‌، مطمئنا  و‌ا کنش‌های خوبی‌ نمیگیری!یک قیافه‌ای میگیرند که انگار داری فحش میدی! در حالی‌ که این ۳ کلمه(یا می‌شه گفت دو تا کلمه) از مهمترین اصل‌های زندگی‌ یک فرد، مخصوصاً جوانانی است که قبل ازدواج زندگی‌ جنسی‌ فعالی‌ دارند. خلاصه [...]

نوشته را کامل بخوانید »

بزرگترین آرزوی من

پیر مردی تنها با عینک ته استکانی و عصای مشکی روی نیمکت رنگ و‌ رو رفته پارک تنها نشسته بود و بازی بچه‌ها رو تماشا میکرد چشمش خورد به یک دختر کم سنّ و‌ سال، با موهای قهوه‌ای ، ساقهایی کشیده و سفید که بی‌ محابا  رو زمین میکوفت، رهایی در چشمان دخترک موج  میزد [...]

نوشته را کامل بخوانید »

و من دست شیطان را گرفتم…!

سرم را رو به آسمان بلند کردم، همانطور که مادر بزرگم میگفت شیطان روی شانه‌ چپم بود و فرشته سمت راست. رو به فرشته کردم و گفتم : «خسته شدم از این دنیای لعنتی» گفت: «صبور باش، که روزهای سخت، برای مردمان بزرگ ساخته شده اند. فردا روز بهتر می‌‌آید…» رو به شیطان کردم ، [...]

نوشته را کامل بخوانید »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.