خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ دستهٔ ‘حکایات’

بزرگترین آرزوی من

پیر مردی تنها با عینک ته استکانی و عصای مشکی روی نیمکت رنگ و‌ رو رفته پارک تنها نشسته بود و بازی بچه‌ها رو تماشا میکرد چشمش خورد به یک دختر کم سنّ و‌ سال، با موهای قهوه‌ای ، ساقهایی کشیده و سفید که بی‌ محابا  رو زمین میکوفت، رهایی در چشمان دخترک موج  میزد [...]

نوشته را کامل بخوانید »

لبخند و طناب دار

اون موقع که  نمیخوای بنویسی‌ هزار تا ایده و فکر مشتی‌ تو ذهن تعطیلت  صف میبنده و تق تق در ذهنت را موقع خواب میکوبونه که پاشو یک ورق بردار و این مزخرفات را یک گوشه بنویس! اما موقع‌ای که می‌خوای بنویسی‌، ذهنت مثل نانوایی سید ممد علی که هر وقت نون میخوای ازش کرکره [...]

نوشته را کامل بخوانید »

مترسک

یک بار به مترسکی گفتم » لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای.» گفت «لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی‌‌شوم.» دمی اندیشیدم و گفتم «درست است؛ چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام.» گفت: » فقط کسانی‌ که تن‌‌شان از کاه پر شده باشد [...]

نوشته را کامل بخوانید »

داشتم به یکی‌ از وبلاگای دوستان حزب الهی مون نگاه کردم که به این مطلب برخوردم : غيبت 5 ساله مشايي در حرم امام خميني! بعد با خودم فکر کردم کاش منم مثل این دوستم دلم خوش بود! کاش همه مشکلات وطنم حرم رفتن مشائی بود! یعنی ایران هیچ مشکلی‌ نداره جز نظریات مشایی و حرم [...]

نوشته را کامل بخوانید »

شعر جدید و زیبا از هالو

از بهر خرید رفته بودم بازار محله ی طبرزی در راه لباس شخصی یی گفت: مشکوک به مفسد فلرضی (همان “فی الارضی” عرب ها) تفتیش نمود ساک و زنبیل تا دید کدو، خیار ، سبزی گفت: این همه سبز چیست ملعون؟ تو رابط ماورای مرزی؟ آن گاه به جان بنده افتاد با چوب و چماق [...]

نوشته را کامل بخوانید »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.