Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

 

  • عمرا بیام. تو بیا پایین!
  •  زکی‌ تا تورو نیاریم پایین از اینجا نمیریم!
  •  جنتی رو به عزراییل: اصلا بچه  جون تو چند سالته؟
  •  برو با بزرگترت بیا

 


«داشتم عکس می‌‌گرفتم خب!»


«اگر کسی خدا را فراموش کند ،حقیقت خود را فراموش کند ،حقیقت انسان تا 7 آسمان حق دارد.

علی (ع) می گوید:گمان مبر که تو جرم کوچکی هستی که جهان بزرگ تر درتو قرار داده شده است.

کسی منهای انسان بخواهد به دنبال اثبات دین را بشناسد به بیراهه رفته است. جز درمسیر انسان خدا فهم نمی شود. انسانها چگونه خدا را بهتر می بیند…؟

من آدرس می دهم که اگر می خواهی خدا را بهتر ببینی ومی خواهی جای بلندی بروی که خدا را بهتر ببینی، برو برشانه انسان بایست.

… باید آگاه باشیم ،بعضی ها به غلط دیکته می کنند که کار بخردانه کار احتیاط است وکار با احتیاط یعنی سرعت کمتر وکارهای کوچکتر.گام کوچک برای ملت ایران سم است.

5سال آینده ایران با امروز قابل مقایسه نیست.گفتند اسرائیل می زند،گفتم بزند چیزی نمی شود فقط آنچه پیش بینی می کردیم در روزهای دورتری در نقشه نباشدبه مدت یک هفته از روی نقشه می رود. تصویر بیارم که بالا سر ناوهای آمریکایی هستیم خودشون حالیشون نمی شه.

ما می خواهیم نشان دهیم که مقتدر ومهربان بودن می شود،مکتب علی قهرمانی نیست،پهلوانی است، پهلوان هم قدرت دارد وهم مهربان است ،جنس ایرانی اقتدار ومهربانی است وما این را به دنیا نشان خواهیم داد.

یادمان باشد در دور دست تاریخ، این پرچم ایران است که برفراز آمده است.اکنون دوردست های تاریخ فرداها را ببین همه ملت ها ،همه مکاتب دلهایشان آگاهی می دهد که آینده بشریت روشن است وما این رادر فطرت انسان داریم وحرف خداوند نیز هست. مکتب ایران روشن ترین وزیباترین فردا را به همه انسانها هدیه می کند، درود برایران،درود برمردمان بزرگ ایران،دوست دار همه ملتهای جهان.»

گزیده‌ای از سخنان مرد صحنه اول این روزهای ایران،اسفندیار رحیم مشائی


فکر کنم این مطلب برای خیلی‌‌ها جالب باشد، گفتم عیناً بیاورم تا اشتباهی در رسیدن پیام نباشد، نویسنده مطلب «سید مجتبی‌ ناوندی» است. این آقا یکی‌ از دوستان نزدیک دولت است خاطره دیدارش با احمدی‌نژاد را درباره «قهر اخیر وی» بیان می‌کند .

قضاوت بماند با خواننده.

شنبه هفته گذشته وقتی شنیدیم دکتر احمدی نژاد در محل کار خود حاضر نشده است، به اتفاق چند نفر دیگر از دوستان به دیدار دکتر رفتیم. با توجه به شرایط جامعه و برای آنکه موجب التهاب نشویم، از آن روز تاکنون درباره آن جلسه نه چیزی نوشتم و نه در جمعی درباره محتویات این جلسه سخن گفتم؛ دستور آقا این بود که جامعه در آرامش باشد و در راستای منویات مولایم، حتی هرکس پرسید «آیا راست است که دکتر سرکار نرفته است؟»، به مزاح جواب دادم «تاکنون مگر دکتر «سرکاررفته است» که این، بار دومش باشد»؛ وقتی دوستان با کنجکاویی بیشتر، سوال می کردند «منظورمان پاستور و نهاد ریاست جمهوری است؛ رفته یا نه؟» جواب می دادم «همین چند روز پیش، به اتفاق برخی از دوستان در پاستور خدمت دکتر رسیدیم»؛ دروغ نمی گفتم چون منزل آقای رییس جمهور در مجموعه نهاد ریاست جمهوری در خیابان پاستور است؛ درست همان خانه ای که در زمان ریاست جمهوری حضرت آقا، منزل معظم له بود و ظاهرا بعد از ریاست جمهوری ایشان، به مجموعه آشپزخانه نهاد ریاست جمهوری اضافه شده بود ولی وقتی دکتر احمدی نژاد رییس جمهور شد و دستور آمد که باید در مجموعه ای باشند که از لحاظ امنیتی تامین باشد، دکتر تصمیم گرفت خانواده اش در این خانه مستقر شوند؛ خانه ای که هنوز هم بوی حضرت آقا را می دهد.

خلاصه با توجه به منویات حضرت آقا، نمی خواستم درباره خانه نشینی «مالک» سخنی بنویسم اما جریان اقتدارگرا برای آنکه در ظاهر از دستور رهبر معظم انقلاب تبعیت کرده باشد ولی در باطن اهداف خود را پیگیری نماید، روزهای 5شنبه و جمعه با ارسال شعرهای خاص توهین آمیز(!) در قالب پیامک، سعی کرد به حزب اللهی ها نشان دهد، احمدی نژاد مقابل حضرت آقا ایستاده است؛ برای همین تصمیم گرفتم بخشی از صحبت های روز شنبه دکتر احمدی نژاد را منتشر کنم. با دوستان در این زمینه مشورت کردم و نتیجه نهایی این شد که بر اساس استخاره عمل کنیم. جواب استخاره، آیه 1 سوره فتح بود «انّا فتحنا لک فتحا مبینا»؛ پس در نوشتن این مطلب مُصرتر شدم.

اما در دیدار روز شنبه هفته گذشته ما با دکتر احمدی نژاد چه گذشت؟

وقتی به خانه دکتر می رسیم، به سمت طبقه بالا راهنمایی می شویم. در یکی از اتاق ها، چند صندلی ساده چیده اند؛ قسمت بالای اتاق هم عکسی از حضرت آقا قرارگرفته که روی آن آیه مبارکه «یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولیالامر منکم» نقش بسته است.

پس از چند دقیقه، دکتر می آید؛ چهره اش هیچ شباهتی به چهره یک فرد خانه نشین ندارد؛ چند دقیقه ای از شرایط کنونی می گوید؛ بارها تاکید می کند که «آمده ایم، خاکریز حضرت آقا باشیم»؛ اما جمله ای که هنوز هم بعد از گذشت یک هفته، با صدای دکتر در ذهنم تکرار می شود، این بود که احمدی نژاد گفت «هدف آنها این است که خاکریز را بزنند و بعد از ریختن خاکریز، به سراغ حضرت آقا بروند ولی بنده کوتاه نخواهم آمد، چون اینجا بحث «احمدی نژاد» نیست بلکه هدف نهایی آنها، خود آقا است».

آری! دکتر در جلسه شنبه، از لایه های دست چندم «آقای پشت صحنه و بازیگردان اصلی» سخن می گفت که کم کم، چهره واقعی این افراد برای مردم روشن تر خواهد شد؛ همان هایی که اکنون به نام «دفاع از علی» می خواهند «خاکریز و مالک علی» را بزنند ولی این بار ظاهرا «روز گفتن ناگفته های احمدی نژاد» فرارسیده است و دکتر تصمیم دارد در یک «برنامه زنده تلویزیونی» اسنادی درباره توطئه ها و مفاسد گذشته و همچنین برنامه های آینده این گروه که مدت ها است برای تامین منافع خود، آرامش را از مردم گرفته اند، ارائه دهد که انشاالله «رسانه ملی» هم همکاری خواهد کرد.

مطمئن باشید بحث بر سر «وزیر اطلاعات» نیست بلکه بر سر جریان «مخالف دیروز و حامی امروز(البته ظاهرا) مصلحی» است که موضوع اخیر را وسیله ای برای زدن «مالک اشتر علی» قرار داد و آینده ثابت خواهد کرد که همین افراد قدرت طلب، به مصلحی که رییس جمهور ولایی برای آینده وی نیز برنامه داشت، هیچ اعتقادی ندارند؛ ولی احمدی نژاد که با «رای اکثریت قاطع مردم» و «تنفیذ و حمایت های خاص و ویژه رهبر معظم انقلاب اسلامی» در جایگاه «رییس جمهوری اسلامی ایران» فعالیت می کند، این جایگاه را فقط برای «خدمت شبانه روزی به تمام اقشار مردم از تمام سلایق» و «خاکریز و بازوی رهبر بودن» می داند و هرگاه احساس کند که فضا به سمتی می رود که شرایط برای انجام این دو وظیفه بزرگ سلب شود، با مردم و رهبر معزز انقلاب در این زمینه با سند و مدرک سخن خواهد گفت؛ اگر غیر از این بود و به قول اقتدارگرایان، دکتر احمدی نژاد بخاطر موضوع مصلحی، خانه نشین شده است، پس چرا وقتی نامه رهبر معزز انقلاب اسلامی به حجت الاسلام مصلحی در روز 4شنبه منتشر شد، نه تنها سفر استانی را نیمه تمام رها نکرد، بلکه فردای آن نیز برای افتتاح پروژه مسکن مهر، از سنندج به ایلام رفت؟!! پس موضوع «قهر مالک از علی» نیست که اگر چنین بود، دکتر دوشنبه به دیدار حضرت آقا نمی رفت ویا حداقل به قول حاضران، شاداب از جلسه با حضرت آقا بیرون نمی آمد و امام خامنه ای نیز در درس روز سه شنبه خارج فقه خود، بشاش تر از همیشه نبودند.

باز هم تکرار می کنم که قصد انتشار این مطلب را نداشتم، ولی شرایط به سمتی پیش رفت که هم مردم مطمئن شدند که دکتر در خانه مستقر شده است و هم اقتدارگرایان با استفاده از پیامک، القای دوگانگی در حاکمیت کردند؛ پس این را نوشتم تا همگان بدانند «احمدی نژاد همچنان خود را خاکریز حضرت آقا می داند» و هرکاری انجام می دهد در این راستا است؛ به بیان بهتر، «برای مالک اشتر، «خاکریز و بازوی علی» بودن مهم است نه پست و مسئولیت حکومتی».

والعاقبة للمتقین

فکر می‌‌کنم باید به توّهم  علم شدن محمود احمدی نژاد ضدّ خامنه‌ای پایان داد. نمیدانم چرا ملت ما انقدر زود دشمنان دیرینه‌شان را فراموش میکنند.

این هم آدرس وبلاگ ایشان: روزگاری نو


«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. »

زخم‌هایی‌ رو بسته که باز کردن آن کثافت زیرش را عیان می‌کند ، راست میگفت صادق هدایت «این درد‌ها را نمیشود به کسی‌ اظهار کرد» . چون عموما عادت به دیدن این کثافت زیر زخم عادت ندارند.

خوب به این عکس‌ها نگاه کن… 

اما من امروز کودکی را دیدم سوار بر رولز رویس سلطنتی متعجب و آشفته از دیدن  جیعیتی  که برای ارضای فانتزی‌های عقده شده در ذهن اسیر  ماده پرست  خود دنیایی‌ را به سخره گرفته بود. 

این کودک شاید وقتی‌ صدای داد‌های پدر و مادر معتاد هم سنّ و سال خویش را می‌‌دید، دیگر در چنین مراسمی گوش‌های خود را نمیگرفت. 

امروز که کلاه‌های مسخره چند صد پوندی  را رو کله‌های این افراد میدیدم ، همان خوره لعنتی راه گلویم را می‌‌بست. 

عکس‌ها راوی داستان دستان هستند ، دست‌هایی‌ سیاه و چروکیده، متعلّق به پسرکی ۸ ساله،  که از دست‌های سفید و تمیز بی‌ نیازان شهر زیباتر است.

باید هم غریبانه بنگری… فاصله من و تو یک دنیاست 

در زندگی‌ زخم‌هایی‌ است که دوای هیچ طبیبی آنرا شفا نیست و دعای هیچ زاهدی آنرا مرهم نیست.

در زندگی‌ زخم‌هایی‌ است که فقط کرامت میخاهد، کرامت عشق و محبت

آهای کاخ نشینان عالم…

آهای شیعه‌های علی‌، وصیت علی‌ یادتان رفته که میگفت : «خدا را خدا را در مورد یتیمان; نكند كه گاهى سیر وگاهى گرسنه بمانند; نكند كه در حضور شما، در اثر عدم رسیدگى از بین بروند. »  

آهای اختلاف طبقاتی!


sumalia-faghr.jpg


آهای عکاسانی که صف  شده اید برای انداختن عکسی‌ از بوسه‌ شاهزادگان …!

آهای ملت به خواب رفته…

حالم از همه شما به هم می‌خورد!!! 

NB:

  1. http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1292826

  2. http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=1297806

  3. http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=1119025


پس از گمانه زنی‌‌های فراوان در مورد گم شدن ا.ن بالاخره بعد از چندین روز ا.ن  به جای قم خود را در عروسی‌ سلطنتی لندن  نشان داد و بدین صورت به گمانه زنی‌‌ها پایان داد. (فلش ابی)



سلام دوستان.   بعد از منتشر کردن خاطره اولین پارتی شبانه در تهران خیلی‌‌ها از من خواستن که خاطره‌های بیشتری بنویسم، من خودم خیلی‌ مشتاق نیستم چون معتقدم خاطره نویسی اگر میخواد جذاب باش، باید واقعی‌ و با جزئیات باشه، که اگر اینطور باشه، تا حدود زیادی شخصیت واقعی‌ نویسنده رو نشون میده.  برای همین یک کم ابا داشتم از خاطره نویسی، اما الان فکر می‌کنم دلیلی‌ برای ترس وجود نداره!
راستش را بخوام بگویم من هیچوقت آدم موجه و آرومی‌ نبودم، در زندگیم هم (مثل خیلی‌‌های دیگه) بعضی‌ جاها زیر آبی رفتم، بعضی‌ جاها شیطونی کردم و البته تا تونستم جوونی‌ کردم و شر بازی در آوردم، ا ز‌ون روزهای اول دبستان پای ثابت دفتر ناظم و مدیر بودم انقدر که دعوا می‌کردم، اون روحیه شر و شور با من بوده (و هست) وقتی‌ هم به کسی‌ میگم رشته‌ام پزشکی‌ است، طرف فکر میکنه من الان باید یه آدم عینکی شسته رفته با کلاس باشم که لفظ قلم صحبت میکنه! راستیتش اینجوری نیستم، دکترهای (البته بهتره بگم دنشجوهای) روانی‌ و کله خر مثل من زیاد نباشند کم نیستند. درسته خیلی‌ خوب نیست، اما جزوی از شخصیت منه! متأسفانه کاریش هم نمیتونم بکنم.

الانم میخوام داستان اولین باری که “ واقعا ” عاشق شدم رو براتون بگم، وقتی‌ تیتر خاطره رو می‌‌بینید حدس میزنید که یک داستان خیلی‌ احساسی‌ و رمانتیک باشه، اما از همین الان بگم اگر به امید یک داستان سکسی، عشقی‌، احساسی‌ صفحه رو باز کردید همین الان ببندید، چون بیشتر به یک داستان اکشن – کمدی شبیه تا احساسی‌! از آنجایی که خودم هیچوقت آدم نرمالی‌ نبودام، عاشق شدنم هم نرمال نبود.
دانشجو بودم در یکی‌ از دانشگاه‌های ایران. مثل ۹۰% پسر ها، ۸۰% وقتم رو دختر بازی و …s کلک بازی می‌چرخید، ۱۰% به فوتبال، ۵% به خانواده و ۵% هم اون ته اگه خدا می‌خواست و ائمه یاری میکردند به درس میگذروندیم.

خلاصه اگر جایی‌ بی‌ ادبی‌، بی‌ تربیتی و بد رفتاری دیدید که معادی فرهنگ و آداب بود بگذارید به حسابی‌ جوونی‌ و خامی ما!

————————————————————-

تو سال اول دخترهای زیادی رفتند و امدند، با خیلی‌‌ها دوست شدیم، با بعضی‌‌ها دو سه ماه بودیم، بعضی‌‌ها ۲ هفته‌ای بودند، ۱ هفته‌ای هم بود،  حالا شما نشنیده بگیرید، اگه خلوص نیت داشتی، ۱ شبه هم پیدا می‌‌شد.
سال اول گذشت و ما اکیپ و دوستهای جونجونی مون رو پیدا کرده بودیم و خیلی‌ اوقات خوشی‌ را می‌‌گذراندیم، سال دوم شروع شد، همچین که تو دانشگاه راه می‌‌رفتیم حس می‌‌کردیم سفیر کبیر انگلستانیم برای خودمون، با همه سلام و الیکی داشتیم و کلی‌ نوچه و پا منبری و چند تا در و دف بغلمون ول بودن. روزگار همینجوری به خوشی‌ سپری می‌‌شد که از گوشه و کنار به گوش مبارکمان رسید که “ ساناز ” نامی‌ از ورودی‌های جدید قدم به دانشگاه گذاشته کا از فرط زیبایی‌، صورتش به چارلیز ترون میماند و از فرط خوش هیکلی‌ به بانو ریحانا. انقدر در گوشمون خوندند، منم که چشم و دل‌ پاک(!) گفتم جویا شویم ببینیم کیه این سیندرلا که انقدر این بچه‌ها رو برده تو کف. ترتیم مراتب داده شد که این شازده خانم را فردا در راه ورود به دانشکده معماری ببینیم.
القصه، فردا صبح عازم شدیم و چشمتان روز بد نبیند. همینکه خنده بر  لبان زیبایش دیدم، صد دل‌ که نه هزار دل‌ عاشقش شدیم. بسی‌ خوشمان آمد از طرف، رو کردیم به محسن:
–          ببین من اینو میخوام!
–          محسن: زکی‌! آفرین که میخوای! کلّ دانشگاه تو کف اینن! حالا قا میگه من اینو میخوام!
–          کلّ دانشگاه گه خورده با تو! تو که بری جلو این دختر که می‌‌گوزی ریقو! نگاه کن تو رو خدا قیافشو!  از همین الان آب از لب و لوچه ات آویزونه!!!!
–       …خیلی‌ خوبه کدخدا!
…راست میگفت، خیلی‌ خوب بود، من البته قبل از اینکه ازش خوشم بیاد هم تصمیم گرفته بودم مخ این دختره رو بزنم. اصولاً دوست دارم چیز‌هایی‌ که مردم خیلی‌ حسرتش رو دارند به دست بیارم (مثل خیلی‌‌های دیگه) اما الان قضیهٔ برام فقط رو کم کنی‌ نبود. واقعا ازش خوشم اومده بود! نمیگم خیلی عاشق و مجنونش شده بودم اما چشم‌های رنگی‌، موهای مشکی‌ براق، شاسی بلند و یک خنده دلربا همون دختر پسر پسندی بود که نمی‌‌گذاشت هیچ جنس مذکری به راحتی‌ ازش رد بشه.
روز‌ها همچنان می‌‌گذشت و هر روز بر محبوبیت و مشهوریت این دختر تو دانشگاه افزوده می‌‌شد. بالطبع خاطر خواهاش هم بیشتر می‌‌شد و کار من سخت تر. چیزی نگذشت که فهمیدیم از بچه سوسل‌های مامانی و مردنی تا لات و لوت‌های دانشگاه به این خانم رو انداخته بودند و ساناز هم نا مردی نکرده بود، به بدترین نحو ممکن همشون رو قهوه‌ای کرده بود.

توپ‌ترین خبری که مثل بمب تو کلّ دانشگاه پیچید، خواستگاری (!) کردن رئیس بسیج دانشجویی کلّ دانشگاه (که رییس‌ اصناف هم بود) از ایشون بود! این خبر دست کم دو، سه‌ هفته بچه‌های دانشگاه رو سرگرم کرده بود.
منم که  این شور و اشتیاق vملت همیشه در صحنه رو دیدم ، یک کم ترسیدم که نکنه از دستم بپره، تصمیم گرفتم که یا علی‌ رو بگم و عشق رو آغاز کنم!
اما باور کنید روزی که تصمیم گرفتم برای دوست شدن با این دختر نمیدونستم چه  بد بختی‌ها و کتک خوردن‌هایی‌ داره!
ادامه دارد…!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.